بخشی از کتاب به نظرم درست و بخشیش رو یا من درک نمیکنم یا آنتونی رابینز خیلی رویایی به مسایل نگاه میکنه. مثلا همه میدونند که همین زنش بکی که انقدر ازش تعریف میکنه بعدا طلاق میده و با زن دیگهای ازدواج میکنه. و بعد درگیر یک شکایت جالب میشه. من نظرم اینه که رابینز فقط از نظر مالی موفق شد تو زندگیش وگرنه واقعیات زندگیش با مطالب کتاباش اصلا جور در نمیاد.