سلام وقتی این کتاب رو گوش میکردم مدام صحنههای اوایل انقلاب خودمان به یادم میآمد در اون زمانها عدهای از جوانان این مملکت بدون اطلاع از واقعیت کمونیسم و شرایط زندگی در کشورهای کمونیستی آنچنان سنگ این حکومتها رو به سینه میزدند که انگاری دهها سال در این کشورها زندگی کردهاند، کاش آن روزها مردم بیشتر به این اطلاعات دسترسی داشتند که اگر داشتند این همه جوانان ساده ما به دام این ایدیولوژی که در آن اولین چیزی که نابود میشود همانا انسانیت انسان است گرفتار نمیشدند، مشمئز کنندهترین چیزی که در این کتاب من را از این حکومتها متنفر کرد همان موردی است که مردم زاگرب مجبور میشوند در راستای نیل به زندگی اشتراکی خصوصی خصوصیترین حریمهای زندگی خودشان را حتی خانه هایشان را با مردمی که تا به حال ندیدهاند به اشتراک بگذارند جاهایی مثل حمام و توالت، وا اسفا که برای ماهمیشه مرغ همسایه غاز است و ما مردم هیچوقت قدر داشته هایشان را ندانسته ایم و نمیدانیم