کتاب لباب الالباب قدیمیترین تذکرهی نوشتهشده به زبان فارسی است که سدیدالدین محمد عوفی در آن شرح حال 300 شاعر پارسیگو را پیش از حملهی مغول میآورد. عوفی به سبب مسافرتش به نقاطی از خراسان، ماوراءالنهر و هند، بسیاری از شاعران همعصر خویش را میشناخت و اطلاعات ارزشمندی را در اثر خود آورده. وی در دو مجلد این کتاب را به نگارش درآورده و شاعران را از عصر آلطاهر تا سلجوقیان معرفی کرده است.
دربارهی کتاب لباب الالباب
شاعران بسیاری از آغاز تاریخ بشر شعر گفته و چکامهسرایی کردهاند. شگفت نیست که نام اغلب این شاعران پارسیگو را نشنیدهایم و حتی یک بیت شعر نیز از آنان نخواندهایم. تا مدتها، شاعران به واسطهی روابطشان با دربار و شاهان شناخته میشدند و اشعارشان در میان مردم عادی کمتر رواج مییافت. تنها نام معروفترین آنها در کتابها میآمد و ماندگار میگشت و اسامی تعداد پرشماری از آنان، پس از چندی به فراموشی سپرده میشدند. در وهلهی اول در ادبیات عرب، کتابهایی با عنوان تراجم و طبقات پدید آمد که در آنها شرح زندگی شاعران و بزرگان و نمونهای از اشعار آنان دیده میشد. چنین جریانی از قرن سوم هجری قمری رونق گرفت؛ اما تا قرن هفتم ه. ق، هیچ کتابی در احوال شاعران ایرانی پدید نیامده بود. سدیدالدین محمد عوفی (Muhammad Aufi)، نویسندهی مشهور قرن هفتم، اولین کسی بود که به جمعآوری احوال و اشعار شاعران متقدم و متأخر مبادرت کرد و کتاب لباب الالباب (Lubab ul-Albab) را پدید آورد.
جریانی که نخستین بار عوفی آن را پایهگذاری کرد، بعدها تذکرهنویسی نام گرفت. اولین بار کلمهی تذکره به معنی کتابی در شرح حال بزرگان، در «تذکرةالاولیاء» عطار نیشابوری به کار رفت. پس از آن، دولتشاه سمرقندی کتابی به نام «تذکرةالشعرا» تألیف کرد و بعد از او بود که اصطلاح «تذکره» در میان عموم مردم شهرت پیدا کرد. تذکرهنویسانی چون دولتشاه و رضا قلیخان هدایت از منبعی یاد میکنند با نام «لباب الالباب» که تا مدتها برای پژوهشگران زبان فارسی ناشناخته بود. بنابر مقدمهی پروفسور ادوارد براون و علامه محمد قزوینی در مقدمهی لباب، نخستین کسی که نظر مستشرقین را به این کتاب معطوف کرد، ناتانیل بِلَند بود. حدود پنجاه سال بعد بود که براون با همکاری علامه قزوینی، تصحیح این کتاب را براساس دو نسخه به پایان رسانید و همگان را با این در یتیم و گرانمایه آشنا کرد. پیش از عوفی، کتاب «چهار مقاله» از نظامی عروضی و «مناقبالشعرا» از ابوطاهر خاتونی بهنوعی شرح زندگی شاعران بودند؛ اما نمیتوان آنها را تذکره به حساب آورد.

پیش از آنکه به محتویات کتاب لباب الالباب بپردازیم، کمی از سدیدالدین محمد عوفی بگوییم. نام کامل او نورالدین محمد بن محمد بن یحیی بن طاهر بن عثمان عوفی بخاری ملقب به نورالدین یا سدیدالدین است و نخستینبار در تاریخ گزیدهی حمدالله مستوفی، ذکری از او به میان آمده. وی از نسل عبدالرحمن بن عوف، از صحابههای پیامبر اکرم و از اعضای گروه شش نفرهی شورای جانشینی عمر است و از همین رو به عوفی مشهور شده. محمد عوفی در بخارا به دنیا آمد و برای تحصیل علم به شهرهای خراسان و فرارود و هندوستان سفر کرد. وی در عصر سلجوقیان، غوریان و خوارزمشاهیان میزیست و در دربار سلطان ناصرالدین قباجه و شمسالدین ایل تتمش خدمت میکرد. سدیدالدین پس از حملهی مغول به هند رفت و در دربار این دو پادشاه به تألیف آثار خویش مشغول شد. کتاب لباب الالباب در میان سالهای 617 و 625 ه. ق به نام وزیر ناصرالدین قباجه، عینالملک فخرالدین حسین بن شرفالملک رضیالدین ابیبکر اشعری به نگارش درآمد. در همان سالها کتاب فرج بعد از شدت را به زبان فارسی ترجمه کرد و در زمان شمسالدین ایل تتمش، کتاب ارزشمند جوامعالحکایات را به رشتهی تحریر درآورد.
محمد عوفی با الگو قرار دادن کتاب «یتیمةالدهر» از ثعالبی، کتاب لباب الالباب را در دو جلد به رشتهی تحریر درآورد و در آن 300 شاعر پارسیگوی را معرفی کرد. وی این اثر را به دوازده باب تقسیم نمود: فضیلت شعر و شاعری، معنی شعر، اولین شاعر جهان، اولین شاعر ایرانی، اشعار سلاطین و ملوک و امرا، اشعار وزرا و صدور، اشعار ائمه و علما، شاعران عهد طاهریان، آللیث، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان و دیگر شاعرانی که به دربار منسوب بودهاند. از باب اول تا باب هفتم در مجلد اول و از باب هشتم تا باب آخر، در جلد دوم قرار دارد. به عقیدهی سدیدالدین محمد عوفی حضرت آدم اولین کسی بود که در رثای فرزند کشتهشدهاش، هابیل، شعری به زبان عربی گفت. نخستین فردی که شعر پارسی گفت، بهرام گور بود که در هنگام شکار میگفت: «منم آن شیر گله، منم آن پیل یله / نام من بهرام گور، کنیتم بوجبله». چنانکه بعدها مشخص شد، چنین ادعاهایی بیشتر به افسانه شباهت دارند تا حقیقت و به بسیاری از سخنان گفتهشده در کتاب لباب الالباب، باید به دیدهی تردید نگریست.
در کتاب لباب الالباب از شاعرانی سخن گفته میشود که دیوان آنان هرگز منتشر نشد. عوفی با شاعران زیادی همعصر بود و بهواسطهی سفرهای بسیاری که به اقصینقاط ایران و هند داشت، با بزرگان و شاعران آشنایی داشت. آثار برخی از شاعران در حملهی مغول از میان رفتند و تنها رد پایی که از آنان در تاریخ باقی مانده، از طریق لباب الالباب به ما رسیده است. سدیدالدین عوفی پیش از به شهرت رسیدن سعدی شیرازی این کتاب را به نگارش درآورد و همانطور که اشاره شد، حدود 300 شاعر را معرفی کرد. در این اثر کمتر دربارهی تاریخ تولد و وفات شاعران سخن به میان میآید و احوال هر شاعر، با مجموعهای از مسجعات و جناسها شروع میشود؛ از این رو نمیتوان سبک واقعی شاعر را از میان سخنان عوفی استخراج کرد. برای مثال در وصف خاقانی شروانی آمده است: « آنکه فصاحتِ حسّان با سماحتِ سَحْبَان مر وى را جمع بود و صفوتِ جُنَیْد با حکمتِ لُقْمان مر وى را فراهم. خاقانِ ولایتِ بیان بود از آن سبب خاقانى لقب یافت.» به عقیدهی ادوارد براون، اطلاعاتی از که زندگی شاعران و نویسندگان ذکر میگردد، کوتاه و ناقص است و میتوان لباب الالباب را بیشتر مجموعهی منتخبات اشعار دانست تا تذکره.
عزیزالله علیزاده کتاب لباب الالباب را همراه با فهرست اعلام تصحیح و با همکاری انتشارات فردوس چاپ کرد.
کتاب لباب الالباب برای چه کسانی مناسب است؟
کسانی که میخواهند دربارهی آثار و احوال شاعران پیش از قرن هفتم هجری قمری اطلاعاتی به دست آورند، ناگزیر از مراجعه به کتاب لباب الالباب هستند.
در بخشی از کتاب لباب الالباب میخوانیم
ز طریقِ لغت بباید دانست که شعر را معنى، علم است، یعنى دانش، یعنى دانشى که اربابِ فطنت بدان چیزى فهم کنند و ادراکِ این طبقه بدان محیط شود و معنىِ شاعر، عالِم بود، یعنى دانا که معانىِ دقیق را ادراک کند و معنىِ دقیق آنکه فکرتِ او در زیرِ پرده ضمیر خیال، بازىهاى لطیف نماید و علم، عمومى دارد و شعر، خصوصى؛ زیرا که هر کس چیزى ادراک کند و معنىِ دقیق را دریابد، او را شاعر نشاید خواند و اطلاقِ این لفظ بر وى خطا بود الّا آنکه هر چیزى که در نوعِ خود فاضلتر بود و به زیادتِ شرف اختصاصى دارد، اسم آن نوع، بدان جنس دهند. چنانکه معنىِ فقه، فهم بود امّا چون دانستنِ احکامِ شریعت که اشرفِ انواعِ علوم بُوَد، آن نوع را مطلقِ فقه خواندند و آن که در آن شیوه، خوضى و شروعى نمود، او را فقیه گفتند. اگر چه اطلاقِ اسم فقه در مطلقِ فهم آمده است و بیانِ قُرآن از آن عبارت کرده است: قوله عَزَّ مِن قَائِل «وَ إِنْ مِنْ شَىءٍ إِلاّ یُسَبّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لَایَفْقَهُوَن تَسبیِحَهُمْ» یعنى لایفهمون تسبیحهم.
همچنین هر ذاتى را جوهرى است و اطلاقِ اسمِ جوهر بر سایرِ فلزّات و احجار جایز بُوَد. چنانکه روا بود که گویند: جوهرِ مس و جوهر آبگینه و جوهرِ برنج و غیرِ آن امّا چون دُرّ و یاقوت فاضلترینِ جواهر و شریفترینِ انواعِ خود آمدند، نامِ این مطلق بدیشان دادند تا آن دُرِّ یتیم را که نتیجه رحیقِ مختومِ پیاله لاله است و فرزندِ خلفِ مادرِ ژاله، مطلقِ جوهر خواندند و یاقوتِ آبدار را که قوتِ جان اکابر و احرار است و لؤلؤ لالا از غیرتِ رنگِ او دلافگار هم جوهر لقب دادند و همچنین در لغتِ عرب همه چوبها را عود خوانند و خلاف نیست که اطلاقِ این اسم برخلافِ بید جایز است فامّا مطلقِ این اسم بدان سیاهروىِ خوشبوىِ سختدلِ نرمگردن دادند که چون از وطنِ بیشه بواسطه تبر و تیشه آواره شود و از مسکنِ هندوستان به عربستان افتد، همدمى طلبد و رفیقى جوید که با او نفسى زند، شکرِ شیرینروى را با عودِ خوشبوى اتّفاقِ ملاقاتى افتد؛ هر دو در خلوتخانه مجمر، نفسى خوش زنند، اثرِ آن نَفَس، مشامِ عالمیان را معطّر کند، اشارت، بدان دارد که رسول علیهالسلام بیان فرموده است که: «اءِنّىِ لَأجِدُ نَفَسَ الرَّحْمنِ مِنْ قِبَلِ الَْیمنِ ».
بله

















