کتاب این زن نمیتواند شاعر نباشد به قلم زهرا شیخ شعاعی مجموعه سرودههایی دلنشین است که در قالب اشعاری سپید به رشتهی تحریر درآمدهاند.
در بخشی از کتاب این زن نمیتواند شاعر نباشد میخوانیم:
خدای من میان سجاده نیست
من خدا را در پس خلق ستارهای میبینم که هر سحر میمیرد و هر غروب باز زاده میشود
من خدایم را میان مهر بیمرز مادرم
میان موهای سپید پدرم میبینم
گهگاه میان دریای پر تلاطم
گاه میان خوشههای گندم میبینم
خدای من دور از چشم من است اما
در دلم حکم نمازیست که هر صبح و شام
واجب و تکرار
من خدا را دارم
مادرم میگوید خدا را
سر سجاده به تماشا بنشین
او نمیداند من خدا را پناه آن کودک بی مادر دیدم
که غمش بیپایان اما در دلش امید
من خدا را وقتی دیدم که منو کاغذ و جوهر
بی مهابا خالق شعر شدیم
بندگی میکنم وقتی او خدایم باشد
بله

















