کتاب صخرههای خاموش به قلم مصطفی کاظمی، با روایتی داستانی خاطرات صد و بیست تن از رزمندگان غیور که دلاورانه در عملیات مطلع الفجر و فتح منطقه شیاکوه جنگیدند را به تصویر میکشد.
این کتاب بیانگر داستان شجاعت و جنگاوری صد و بیست نفر است که رو به روی سه هزار نفر از نیروهای دشمن، ایستادگی کردند. صخرههای خاموش داستانی از حماسهی فتح شیاکوه در عملیات مطلع الفجر است.
مصطفی کاظمی در این کتاب خاطرات زمان جنگ و رزمندگان را بازنویسی کرده است. او ابتدا اهمیت و وضعیت جغرافیایی منطقه عملیات و اهداف عملیات را بازگو نموده و سپس به طور مختصر، سرگذشت خود را بیان میکند. او تنها از داستان جنگ سخن نمیگوید، بلکه این واقعه و معاشرت با رزمندگان را همچون دانشگاهی میداند که هزاران هزار حرف برای شما دارد.
کتاب صخرههای خاموش به تمام کسانی که به خاطرات جنگ، رزمندگان و شرح دلاوریهایشان علاقه دارند، پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب صخرههای خاموش میخوانیم:
آقای دکتر از چند هفته قبل اسم مُستعاری را برای من انتخاب کرده بود، پس از کمی شوخی و گپی دوستانه، با همان نام مستعار به من گفت: میخواهم موضوعی را با شما در میان بگذارم و دوست دارم مثل یک مرد با آن کنار بیایی و مثل کوه قوی باشی؛ با لبخندی که از شوخیِ قبلیِ دکتر به چهره داشتم به ایشان گفتم: آقای دکتر من آمادگی شنیدنش را دارم، بفرمایید؛ دکتر دریایی طی روزهای گذشته از رابطهی من با کوه و طبیعت و علاقهام به کوهنوردی و ورزش، آگاهی داشت و میدانست طرح آن موضوع تا چه میزان برایم ناگوار است، به همین دلیل با سیمایی کاملاً متفاوت نسبت به لحظاتی قبل که حاکی از تأثُّرِ عمیقش بود، گفت:
ما طی این مدّت برای پیشگیری از قطع پای شما هر اقدامی لازم بوده انجام دادهایم، ولی واقعیّت امر این است که وضعیّت پای شما روز به روز وخیمتر میشود و هرچه سریعتر بایستی از انتهای ران (محل مفصل هیپ) خارج شود؛ بنابراین طبق نظر کمیسیون شما برای روز سه شنبه 22 دی در لیست عمل قرار گرفتی؛ دکتر به دلیل ناراحتی منتظر عکس العمل من نماند و بلافاصله اتاق را ترک کرد.
نَفَسَم بند رفت و تا دقایقی نمیتوانستم چشمانم را از ارتفاعات سفیدپوش البرز بردارم؛ هیچ چارهای جز این نبود و سیاهی استخوان در محل اصابت ترکش باعث خنثی شدن همهی زحمات تا آن تاریخ شده بود؛ قطرات اشک از گوشهی چشمانم سرازیر شدند، سَرَم را به زیر پتو برده و شروع به گریه کردم؛ در زیر پتو با زبانی خودمانی به خدا التماس میکردم و قریب به این مضمون جملاتی از ذهنم میگذشت: خدایا طاقت ماندن بدون پا را ندارم، کاش همون موقع منم برده بودی، به دادم برس، تو دلهای سیاه ما رو روشن کردی خدایا سفید کردن استخوان که برای تو کاری نداره، و قس علیهذا.
بله

















