کتاب تربیت اخلاقی بر بنیاد نظریه ارزششناسی علامه طباطبایی نوشتهی محمد حسنی ضمن تشریح و تحلیل نظریه ادراکات اعتباری به عنوان هسته اصلی دیدگاه مبتنی بر ارزششناسی از منظر علامه سید محمدحسین طباطبایی، دلالتهای این نظریه در تربیت اخلاقی را مورد بحث و بررسی قرار داده است.
علامه طباطبایی را میتوان از فیلسوفان نوپرداز معاصر دانست. یکی از نظریههای او نظریه ادراکات اعتباری است. با توجه به این که این نظریه از نظریههای بومی و برخاسته از سنّت فلسفی کشور ماست و همچنین با عنایت به قوت و استحکام اندیشههای فلسفی علامه طباطبایی، تلاش این اثر چنین است که نشان دهد، دیدگاه ارزششناسی علامه چیست؟ خاستگاه و زادگاه ارزش کجاست؟ ارزشها از چه جنسی هستند؟ آیا محصول و ساخته ذهن هستند؟ یا اموری مستقل از ذهناند که آدمی به ادراک آنها موفق میشود؟ یا حالتی دیگر؟ و آیا ارزشها تاریخیاند؟ یعنی مطلوبیت آن تابع شرایط زمانی و مکانیاند یا غیر تاریخیاند و در تمامی شرایط زمانی و مکانی مطلوبیت دارند؟ این ارزشها در عرصۀ حیات آدمی چگونه ظاهر میشوند؟ یعنی نقش و جایگاه ارزشها در تحقق فعل اخلاقی چیست؟ و این بستر ارزششناسی چه نتایجی در زمینۀ تربیت اخلاقی در خصوص هدف، اصل و روش به دنبال دارد؟
محمد حسنی برای یافتن پاسخهای فوق در فصل نخست این اثر به بررسی پیشینۀ تاریخی مباحث فلسفۀ اخلاق در بین علمای مسلمان پرداخته است. همچنین او بر حسب ضرورت در همین فصل دیدگاه ارزششناسی فیلسوفان مشهور یونان باستان را نیز به اجمال بررسی کرده است. به عقیده نویسنده این بحثها برای درک بهتر دیدگاه ارزششناسی علامه طباطبایی لازم است.
نویسنده در فصل دوم به بررسی دیدگاه ارزششناسی علامه پرداخته و محور این بررسی نظریۀ اعتباریات (ادراکات اعتباری)، همراه با بحثی از دیدگاههای فلسفی ایشان به ویژه بحث اختیار و عمل است. در فصل سوم، دلالتهای نظریۀ ارزششناسی علامه با رویکرد استنتاجیِ ویژهای تشریح شده است.
در بخشی از کتاب تربیت اخلاقی بر بنیاد نظریه ارزششناسی علامه طباطبایی میخوانیم:
حُسن به معنای زیبایی و نیکویی است و قبح به معنای بدی و زشتی است. این دو واژه معانی متفاوت دیگری هم دارند. این موضوع در حوزۀ اخلاق در اندیشه متفکران یونان باستان سابقه دارد و همان گونه که گفته شد از دیدگاه سقراط، افلاطون، ارسطو - با تفاوتهایی- قضایای ارزشی و اخلاقی، عقلانی است و ثابت و مطلق هم شمرده میشوند. در عالم اسلامی حُسن و قبح در بحثهای کلامی متکلمان سدههای اول و دوم، نه از منظر اخلاقی بلکه از منظر دینی آن طرح شد و به سرعت یکی از محوریترین مسائل کلامی به شمار آمد.
در علم کلام، این سؤال محوری طرح شد که «آیا عقل قادر است نسبت به بدی و خوبی اعمال داوری نماید؟» این پرسش به آن سبب بود که جواب پرسش دیگری را بیابند و این پرسش عبارت بود از این که «آیا میتوان مبانی احکام دین را که خداوند وضع کرده است از طریق عقل درک و فهم کرد؟» اگر عقل این توانایی را داشت، میشد بر اساس این اصل بسیاری از احکام دینی را به گونهای عقلانی تأیید کرد. در غیر این صورت باید به دنبال بنیادی دیگر برای اثبات احکام بود. اشاعره در این جهت حرکت کردند و با طرح این موضوع که عقل قادر به درک حُسن و قبح اعمال نیست، مدعی شدند حُسن و قبح اعمال و احکام، الهی و شرعی است. تعیین کنندۀ خوبی و بدی اعمال، خداوند است. به بیان سادهتر این که هر چه خداوند فرمان به انجام آن دهد حُسن و نیک است و هر چه از آن نهی کرده است قبیح (زشت) است، نه آن که هر چه حسن و نیک است خداوند به آن امر میکند و برعکس. این دو نظر با وجود ظاهر مشابه، با هم تفاوتی اساسی دارند. در دیدگاه اول ملاک حُسن و قبح، تعلق داشتن و نداشتن امر الهی به فعل است. در دومی ملاک حُسن و قبح را در درون اعمال و افعال میبیند. این نیکی و زشتی (حُسن و قبح) در اعمال ذاتاً وجود دارد و انسان در این صورت قادر است این خصوصیت ذاتی اعمال را بشناسد.
بله















