کتاب سفر مامور 2519 نوشته سید علیرضا مهرداد، داستان زندگی و شهادت شهید علیرضا عربی را به تصویر میکشد.
شهید علیرضا عربی در شب پنجم خرداد 1333 در صبح ماه مبارک رمضان به دنیا آمد. مادرش صبور و زحمتکش و پدرش مختصر گوسفندی داشت و درفشی و سوزنی که گیوههای پاره روستا را وصله پینه میکرد.
دوه ابتدایی مدرسه خود را در روستای آیسک آغاز کرد. او برای تامین مخارج زندگی، ترک تحصیل کرد و وقتی وارد سنین نوجوانی شد، کمک حال پدر بود.
علیرضا به کاشمر رفت تا در یک شرکت راه و ساختمان به عنوان کارگر کار کند و در بیست سالگی به سربازی رفت در سربازی، بارها در دفاع از سربازان با افسران نزاع می کرد به همین علت از پادگان تربت حیدریه به پیرانشهر در استان کردستان تبعید شد.
پس از پایان سربازی اش ازدواج کرد که ثمرهی آن سه دختر و یک پسر بود. وقتی نام آیت الله خمینی همه جا پر شد علیرضا علاقهمند به مطالعه رساله امام و کتابهای سیاسی شد و در این راه راهنمایش پدرش بود.
بین سالهای 1355 تا 1357 مبارزه خود را علیه رژیم شروع کرد و به اتفاق دوستان جوانش به پخش عکسها و اعلامیههای امام پرداخت و در تمام جلسات و تظاهرات مخالف بودن خود را علیه رژیم آغاز کرد.
او پس از رشادتهای بسیارش سرانجام در 22 مرداد 1365 در منطقهی حاج عمران، بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سر و سینه به شهادت رسید.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
تا چشم کار میکرد، سفیدی بود. درختها، خانهها، کوچهها و خیابانها را برف سفیدپوش کرده بود. سفیدی یکدست برف، چشم را اذیت میکرد. تک و توک، آدمها با چکمههای پلاستیکی بلند و پالتوهای مشکی از میان کوچهها عبور میکردند. سالهای زیادی بود که در روستای کویری آیسک، برف به این سنگینی نباریده بود. از اول هفته، چند بار برف انداخته بودند. از دو طرف کوچهها، از پشتبامهای گنبدیشکل، برف ریخته بودند پایین و کوچهها مسدود شده بود. علیرضا چکمه و پالتو پوشیده بود. از صبح، چند بار از میان برفها پایین و بالای ده را رفته بود و آمده بود. مقداری ذغال با یک چهار لیتری نفت برمیداشت. از میان برفها، بهسختی میرفت. کوبۀ یک خانه را به صدا درمیآورد. نفت و ذغال را میگذاشت، حالی میپرسید و میآمد.
- الهی مادر عاقبت بخیر بشی. الهی پیر بشی. تو ملکی، تو آدمی، فرشتهای، از کجا اومدی؟
بله




















