کتاب کوتاه اما ناتمام، مجموعهای از دستنوشتهها و داستانهای کوتاه نوشتۀ حیدر شجاعی است.
در بخشی از کتاب کوتاه اما ناتمام میخوانیم:
از مجسمه سازی به نام پیگمالیون سخن گفتهاند که از مخالفان سرسخت زنان بود و از آنها بیزاری میجست. یک روز از او خواستند مجسمهی زنی را بتراشد. او پیکر زنی را ساخت که ساخته و پرداختهی ذهنش بود. در حین ساختن آن، با مجسمهاش درد دل میکرد. هرچه مجسمه کامل و کاملتر میشد، شیفتگی و تعلّق قلبیاش نسبت به آن زن عمیقتر و بیشتر میشد. از آن پس برای او شعر میسرود.
وقتی که مجسمهاش کامل شد، روبرویش زانو زد و به گریه و زاری پرداخت. دستها و صورت مجسمه را نوازش کرد اما آنها از احساس عاری بودند.
برای این که هیچ غریبهای پیکر برهنه او را نبیند، مجبور شد جامهای بر تن مجسمه کند.
دل خدایان به حال پیگمالیون سوخت و مجسمه را زنده کردند تا وصال بر قرار شود. ولی من پایان این افسانه را اینگونه تغییر دادم:
وقتی که مجسمهی آن زن دریافت که پیگمالیون واقعاً عاشقش شده و در این راه اخلاص میورزد، لذا قلب سنگی و بیجان مرمرینش به رحم آمد و ناگهان قلب او شروع به تپیدن کرد و خون سرخ عشق در رگهایش به جریان افتاد؛ زن زنده شد و به صورت انسانی کامل درآمد! در واقع ایجاد نبض زندگی در آن سنگ، مدیون ایثار و باور قلبی خود پیگمالیون بود، چرا که این او بود که به آن زن حیات بخشید. اما آن دو هرگز به وصال نرسیدند، چرا که این بار خود پیگمالیون به مجسمهای بیجان مبدّل شده بود، چون جانش را به آن زن داد!
بله






















