کتاب قصههای پیامبری نوشته فرزانه تقدیری، با نثری روان و ساده و زبانی دلنشین برای نوجوانان و دانشآموزان به نگارش درآمده است.
در بخشی از کتاب قصههای پیامبران میخوانید:
جادوگرها شروع کردند و نخها و طنابها و چوبهایشان را تکان دادند و چیزهایی زیر لب گفتند و وسایل خودشان را انداختند و مارهای مختلفی به وجود آمد و مردم برایشان دست زدند و از دیدن این نمایش خوشحال بودند و فرعون خندید. وقتی نوبت حضرت موسی رسید. عصایش را انداخت و عصا به ماری بزرگتر از مارهای جادوگرها تبدیل شد و مارهای جادوگرها را خراب کرد و خورد. جادوگرها که میدانستند مار حضرت موسی واقعی است به سجده افتادند و جادوگر بزرگ گفت:
-موسی واقعا خدای تو را باید پرستید.
بقیهی جادوگرها هم همین حرف را تکرار کردند و به خدا ایمان آورند. در همین لحظه بود که آسیه همسر فرعون، که زن فهمیده و درستکاری بود گفت:
-به راستی که خدای تو یگانه و قدرتمند است.
همه به آسیه که ملکهی مصر بود نگاه کردند. آسیه از قبل در مورد خدای یگانه فکر میکرد و حالا با دیدن معجزهی خدا نسبت به خدای یگانه اعتماد کرده بود. آسیه گفت:
-من خدایی را میپرستم که تواناست و پیامبرهایش را برای راهنمایی ما میفرستد.
فرعون که عصبانی شده بود و حتی فکرش را هم نمیکرد همه چیز بر عکس اتفاق بیفتد. فریاد زد:
-همه را دستگیر کنید. باید همهاشان را بکشین و شکنجه کنید. پادشاهی مصر مال من است. من خدای مصر هستم وقتی همهتان را بیچاره کردم آن وقت میفهمید خدا چه کسی است.
بله











داستان محمدنیزقشنگ بوداینکه برده هافهمیدند دراین دین بین سیاه پوستها وسفیدهافرقی نیست
ونبایدظلم کنیم، وهمه باهم برابر هستند.
اینکه هیچکس نمیتوانست شعریاکتابی همانندقران پیداکند، قرآن معجزه خداوند بود.
ومردم ازشنیدن صدای خواندن قران توسط پیامبر
متآثرمیشدند.