کتاب آرام، به قلم سیمین شیردل، حکایت زندگی دختری وکیل است به نام «آرام» که عاشق پسری به نام فرید میشود که برادر دوستش سایه است.
در بخشی از رمان آرام میخوانیم:
آرام با لبخندى زیبا گفت: «بله!»
فرید به او نزدیک شد و با سرانگشت، چشمان و گونهی او را لمس کرد. هر دو بیطاقت در آغوش یکدیگر فرو رفتند و اشک مىریختند. از اینکه با تمام مرارتها و سختىها این چنین به وجود یکدیگر آویخته و محتاجند، غرق در سعادت و شگفتى بودند!!! چهطور ناخواسته خود را از این سعادت ابدى محروم نموده بودند و شکنجههاى بىشمارى بر خود روا داشتند.
صداى بهار آن دو را به خود آورد. بهار چهار دست و پا خود را به آنها رسانده بود و دستانش را تکان مىداد. آرام در میان اشک خنده سرداد. فرید بهار را در آغوش گرفت و هر سه در دایرهی کوچکی از عشق پر شدند.
فرید گفت: «دیگه نمىذارم برى، بیشتر از اونچه اقرار کردم، دوستت دارم!»
بله




















