کتاب "همه ی رنگ ها مال خداست" اثری از عباس فیاض می باشد.
با صدای فریادی از جا پریدم. دور و برم را گشتم« اسلحه ام کو؟» دستپاچه شدم ترس در جانم دوید «باز هم باید خجالت بکشم».
فشار لوله ی تفنگ را روی پشتم احساس کردم، به آهستگی سرم را برگرداندم فرمانده بود. زهر خندی روی لبهایش نشاند. چشمهایش را اندکی هم کشید: «دنبالش نگرد حضرت آقا، پیدا نمی کنی! یک چرت دیگر که بخوابی هوا روشن روشن است. آن وقت پیدایش می کنی.»
کاش زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید! بار اول که نبود. قبلا هم این حرفها را شنیده بودم. کاش یک گلوله ی توپ یا خمپاره یا یک زهر مار دیگری می خورد توی همان سنگر که من مثلا کشیک می دادم. ولی نه انگار مجبور بودم نگاههای فرمانده را تحمل کنم....
بله

















