هات: رمان فرارگاه
هات با خدا هیچ میانهی خوبی نداشت. سیگاری گیراند و تف تلخی حوالهی زمین کرد. پیشانیاش لوچ انداخت. با آن گیوهها لخلخکنان راه میرفت. انگار اعدامیای بود که او را به پای دار اعدام میبردند. آیا قاتل بود؟ کسی بهدرستی نمیدانست. انگار داشت با او حرف میزد:
مگر تو چه کرده بودی که اینگونه دلت در تلاطم بود!؟ مثل باد گرمسیری در خود لوله میشدی و میپیچیدی و بر سطح صخرهها و سینهی تپهها فرومینشستی و باز میآمدی. میرفتی و از نظرها غایب میشدی. میرفتی و ردی از غبار، از غبار خاکستری دشتهای گرم و سوزان، بر جای میگذاشتی. شبیه سمندی که نه چون باد، که صاعقهوار دل خود را هی میکردی و در ورای تپهماهورها از نظرها محو میشدی؛ مثل همیشه، همیشهی آن آمد و رفتنهای عجیب، که آدم حس میکرد این آخرین آمد و رفت توست.
مگر تو چه کرده بودی که، پس از این همه سال، آن سؤال، آن پرسش بیجواب، را، که این همه مدت روی دلت سنگینی میکرد، حالا به زبان میآوردی!؟ حتم دارم آنوقتها فکر میکردی این سؤال بیجواب است. یا اصلاً خودت جواب آن را از پیش میدانستی و خوش نداشتی آن را بیان کنی و آنچه را از قبل میدانستی دوباره به تو یادآوری کنند. تو که چیزی برای گفتن و داشتن نداشتی. داشتی.
بله























