نفس نفس زدنت م یبُرد نفس ز منت
مبُر نفس ز منت، با نفس نفس زدنت
من از حکایت بغرنج ساختن گفتم
تو هم کمی به علی گو حدیث سوختنت
شفای سینة تو در قنوت من جار یست
چه نذ رها که نکردم برای پا شدنت
میان آتش و مسمار و سین هات چه گذشت
چه آمده به سرت؟ خونی است پیرهنت
به ب یکسی علی رحم کن مرو بانو
علی فدای کبودی زخ مهای تنت
ز کوچه و ز قباله، نم یزنی حرفی؟
مرا به خاک نشانده غم تو و حَسَنت
بله

















