کتاب در مورد دختری که بعد از انقلاب با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها، به خاطر آمیخته شدن به سیاست، با برنامه ریزی بهزاد دوست و معشوقه دانشگاهیاش، راهی مقدونیه میشود جایی که بدون ویزا بتواند درسش را تمام کند. در این بین متحمل سختیهای زیاد شده، در بحبوحه درس و دانشگاه، یوگسلاوی هم وارد جنگ شده و او از ترس جنگ، راهی ایتالیا میشود، آن جا عاشق مردی بیست سال بزرگتر میشود که تنهاییش رابیشتر دوست دارد و او را وادار میکند برای پایان دانشگاه دوباره به مقدونیه برگردد، در مقدونیه با پسری که عاشق اوست ازدواج میکند و وقتی با او به جشن عروسی یکی از دوستانشان میروند، دشمن حمله کرده و او را میکشد. او به همراه دخترش سانیا به ایران برمیگردد. چون مدرک معتبری ندارد در روستایی دورافتاده در ایران، مسئول داروخانه میشود و در این بین با یک خانواده افغانی و اهالی روستا آشنا میشود و....
هرکاری ارزش یک بار خواندن را داره. کتاب برای من گیرایی زیادی نداشت.
ریشههای آدم همان جاست که خوشحالند و احساس خوشبختی میکنند....
هرکاری ارزش یک بار خواندن را داره. کتاب برای من گیرایی زیادی نداشت.
ریشههای آدم همان جاست که خوشحالند و احساس خوشبختی میکنند....