کتاب 32 حرف 32 قصه نوشتهی جمیله سنجری، مجموعهای خلاقانه و هوشمندانه برای آموزش الفبای فارسی به کودکان است. این کتاب باتکیهبر قدرت قصهگویی، تلاش میکند یادگیری حروف را از تجربهای خشک و مکانیکی، به ماجراجوییای شیرین و لذتبخش بدل کند. جمیله سنجری با بهرهگیری از منابعی کهن چون کلیلهودمنه و قصههای عامیانهی قدیمی، روایتی نو در آموزش زبان فارسی ارائه داده است.
دربارهی کتاب 32 حرف 32 قصه
در کتاب 32 حرف 32 قصه از جمیله سنجری، هر یک از حروف الفبای فارسی، با داستانی مستقل معرفی میشود و در هر داستان، حرف مورد نظر با بسامد بالا تکرار میشود تا کودک ضمن شنیدن و خواندن قصه، به شکلی ناخودآگاه و رفتهرفته با صدای آن حرف و کاربردش آشنا شود. ماجراهای کتاب از دل داستانهای کهنی چون زاغ و مار، فیل و خرگوش، شیر و شتر یا قصههای بومی مثل بابا و بچهدزد، ژاله، یا غذای رژیمی گربه برگرفته شده و با زبانی کودکانه و نثری آشنا بازنویسی شدهاند.
قصههای این کتاب واجد بنمایههای اخلاقی، طنزآمیز و تربیتیاند که در کنار آموزش الفبای فارسی، چشم کودک را به جهان روایت و خیال باز میکند. تکرار هوشمندانهی هر حرف در بستر یک داستان باعث میشود کودک شکل و صدای حروف را بیاموزد و کاربردهایشان را نیز از بَر شود و این پیوند طبیعی میان آموزش و ادبیات داستانی را میتوان نقطهی قوت اصلی این کتاب معرفی کرد.
در مقایسه با روشهای سنتی آموزش حروف که بر حفظ شکل و نام تمرکز دارند، جمیله سنجری رویکردی ترکیبی اتخاذ کرده: شنیدن، فهمیدن، لذتبردن و یادگرفتن و این رویکرد، یادگیری حروف را به بخشی از تجربهی ادبی کودک تبدیل میکند. این کتاب را انتشارات کتاب کوچه منتشر کرده و اکنون در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.
کتاب 32 حرف 32 قصه برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای ردهی سنی 7 تا 11 سال و همچنین برای کلاس درس مناسب است و میتواند هدیهای ارزشمند برای کودکانمان در مسیر یادگیری خواندن و نوشتن باشد.
در بخشی از کتاب 32 حرف 32 قصه میخوانیم
زن بازرگان فوت کرد و مجبور شد پسرش را به شریکش بسپرد تا با خیال راحت به سفر برود. او بعد از یک سال برگشت و میخواست فرزندش را به خانه ببرد. شریک با ناراحتی گفت پسرت توی کوچه بازی میکرد که عقاب درشتهیکلی از آسمان آمد و گرفت و بردش بازرگان خیلی ناراحت شد فهمید کاسهای زیر نیمکاسه است بهخصوص که شریکش بچهدار نمیشد. او گفت عجب و بادل شکسته به خانه رفت.
فردا برای پرسوجو و کشف ماجرا به بازار رفت و از مردم شنید که زن شریکش به دهشان رفته او به خانه برگشت و منتظر شد.
شریک به دیدنش آمد و گفت پول طلاهای مرا بده از روی تو خجالت میکشم و میخواهم از این شهر بروم بازرگان گفت من هم شرمندهی تو هستم. شریک پرسید چطور مگر طلاها را نتوانستی بفروشی؟ خب عیبی ندارد آنها را بده خودم میفروشم. بازرگان گفت نه مسئله این است که طلاهایت را موش خورده شریک گفت چی؟! مگر موش گردنبند و دستبند طلا میخورد؟!
بله


















