کتاب حق با شاخ نبات است، نوشتهی تورج رهنما، یک مجموعه داستان ایرانی است که به دلیل ایجاز و لحن طنازانهای که دارد، خوانندگان بسیاری را به خود جذب کرده. این مجموعه داستان، دربردارندهی مضامین تاریخی، اجتماعی و اخلاقی است. رهنما خیالپردازی کودکانه را بهعنوان دریچهای به سوی ادبیات داستانی معرفی میکند. این نویسنده، با پرهیز از اطناب و کوتاه کردن سخن، تاثیرگذاری بسیار خوبی را بر خوانندگان خود میگذارد و همین ایجاز فوقالعاده، او را به یک نویسندهی منحصربهفرد تبدیل کرده است.
دربارهی کتاب حق با شاخ نبات است
کتاب حق با شاخ نبات است یک مجموعه داستان با درونمایهی طنز است که هم در آن خیال را مییابیم و هم واقعیت خودنمایی میکند. تورج رهنما، نویسندهی این کتاب، داستانهایی کمتر از دو صفحه را در کتاب خود گنجانده و با حمایت از فشردهنویسی و ایجاز، نمونهای شاخص از ادبیات داستانی معاصر را ارائه میدهد. از ویژگیهای اصلی داستانهای این کتاب میتوانیم به طنز، شوخی، مطایبه، اشارات و کنایات زیبا و بهجا اشاره کنیم. رهنما با اشراف کامل به زبان و تخصص در نوشتار ادبی، سعی کرده است با پرهیز از گزافهگویی، برای ما قصه بگوید. قصههایی که در آنها رد پای تخیل کودکانه را پیدا میکنیم.
با وجود کوتاه بودن داستانها، مسائل و موضوعات متنوعی در کتاب حق با شاخ نبات است مورد بررسی قرار میگیرد. تورج رهنما داستانهای خود را با نوعی دیدگاه نوآورانه و گاهی طنزآمیز برای خوانندگان روایت میکند.

از میان موضوعات اساسی که در داستانها مطرح میشود، میتوانیم به موارد زیر اشاره کنیم:
- تاریخ و هویت: تورج رهنما با استفاده از عناصر تاریخی و بازگو کردن داستانهای مرتبط با گذشته، سعی دارد هویت ملی و فرهنگی ایرانیان را مورد بررسی قرار دهد.
- مسائل اجتماعی و فرهنگی: در برخی از داستانهای کتاب، با زبانی کنایهآمیز روبرو میشویم. رهنما در این داستانها به نقد مسائل اجتماعی و فرهنگی پرداخته و روی مسائل و چالشهای جامعهی امروزی ذرهبین میگذارد.
- عشق و روابط انسانی: به راستی وقتی سخن از انسانیت میشود، نمیتوانیم از روابط عاشقانه و دوستانه چشمپوشی کنیم. عشق، مضمون اصلی برخی از داستانهای این کتاب است.
- اخلاق و ارزشها: رهنما در برخی از داستانهای کتاب، مسائل اخلاقی را مورد بررسی قرار داده و به ارزشهای انسانی میپردازد؛ تا از این طریق پیامهای اخلاقی و اجتماعی را به خوانندگان خود منتقل کند.
یکی از داستانهای کتاب حق با شاخ نبات است، تحت عنوان نقاش خیابانی از سه بخش تشکیل شده است. در بخش اول داستان، نویسنده به توصیف محل وقوع داستان پرداخته و جزئیاتی را از جزیرهی بیوکآدا در استانبول ارائه میدهد. در بخش دوم، خط داستانی پررنگ میشود. در اینجا ما با مرد میانسالی روبهرو میشویم که حرفهاش نقاشی است و در کمتر از پنج دقیقه، تصویری از چهرهی گردشگران را به آنها ارائه میدهد. اما نقاش هنر دیگری هم دارد و آن نوشتن به خط زیبای نستعلیق است. گفتگویی که میان نقاش و راوی داستان پیش میآید، جذابیت بسیاری دارد و خواننده را به فکر وادار میکند. این مجموعه داستان خواندنی به همت انتشارات هیلا منتشر شده و در دسترس شما عزیزان قرار گرفته است.
کتاب حق با شاخ نبات است برای چه کسانی مناسب است؟
مطالعهی کتاب حق با شاخه نبات است، به تمامی دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران پیشنهاد میشود. علاقهمندان به داستانهای تخیلی و طنز نیز از مطالعهی این کتاب لذت خواهند برد.
در بخشی از کتاب حق با شاخ نبات است میخوانیم
در خیابان مهدى موش یک دکان دیگر هم معروف بود: «قنادى حقیقت»، که صاحبش پیرمردى آذربایجانى بود. شهرت قنادى تنها به دلیل کیفیت بالاى شیرینىها و آجیلهایش نبود، بلکه به خاطر صاحب مهربان و خوشبرخوردش هم بود.
ساکنان خیابان مهدى موش بیشتر انسانهاى ساده و سربهزیرى بودند. تنها موجود قلدر و بددهنى که در آنجا زندگى مىکرد جوانى بود به نام قاسم که اهالى او را «قاسمپُررو» مىخواندند و از او خوششان نمىآمد.
قاسم مردى بود بلندقد، ورزیده و آبلهرو. کار قاسم «تلکه کردن» دکانداران محل بود. و واى به حال کاسبى که از دادن پول یا جنسِ مورد علاقه قاسم خوددارى مىکرد! آنگاه دست قاسم بلند مىشد و حتى گاهى هم چاقویش را از جیبش درمىآورد و با آن کاسب بیچاره را تهدید مىکرد.
روزى من که در آن زمان ده سال داشتم براى خریدن «نان خامهاى» به دکان قنادى رفته بودم. هنوز درست وارد دکان نشده بودم که دیدم قاسم پاکت بزرگى در دست دارد و سرگرم ریختن آجیل در آن است. پاکت تقریبا پر شده بود که قاسم قصد ترک قنادى را کرد، بدون آنکه پولى بابت آجیل بپردازد.
در تمام این مدت پیرمرد قاسم را مىپایید، اما همین که قاسم پایش را از دکان بیرون گذاشت، بهسرعت به دنبالش رفت و با لحنى مؤدبانه خطاب به او گفت: «قاسمآقا، ببخشید، جسارت مىشود، مثل اینکه شما پول آجیل را نپرداختهاید.»
قاسم نگاهى خشمآلود به پیرمرد کرد و گفت: «برو مرتیکه! من و پول؟! دیوانه شدهاى؟! من به کدام کاسب این محله پول مىدهم که به تو بدهم؟!»
پیرمرد باز حرف خود را تکرار کرد، اما این بار قاسم مشتى به سینه قناد زد و با لحن بىشرمانهاى گفت: «برو جوجه! تا دست به رویت بلند نکردهام، بزن به چاک!»
بله




















