کاملا مشخصه که بعضی صفحات کتاب ترجمه نشده و باید خودمون به کمک ذهن و تخیلاتمون داستان رو جور کنیم، حتی میشه بعضی جاهای این داستان رو بهتر از این نوشت تا بجای ایجاد حس ترس جذابیت بیشتری داشته باشه، مثلا جایی که میگه هی تاریکی نزدیک و نزدیکتر میشد حس ترس رو تو وجود بچه ها میندازه... یا بجای سوسک که اکثرا ازش چندشمون میشه از حشره یا موجود دیگه ای اسم می برد
بنظرم نویسنده میخواست یک قصه لطیف و شاعرانه تعریف کنه ولی چندان موفق نبود. یک نکته دیگه اینکه یک داستان باید در دنیای خودش منطق داشته باشه، مثلا در این قصه روباه با همه موجودات و اشیا صحبت میکنه، ولی وقتی میخواد از باران سوالی بپرسه، میگه زبانش رو بلد نیست.
کتاب خوبیه، اولش خودم هم بعنوان بزرگشال نتونستم راجع بهش زیاد نظر بدم ولی لازمه چند بار دیگه با دخترم با هم این کتابو بخونیم و از خودمون بپرسیم کجاس منبع امنیت ما، اگه اونو از دست بدیم چیکار کنیم و …