کتاب افسانههای این ور آب نوشتهی محمدرضا شمس، مجموعهای گردآوریشده از افسانههای قدیمی از سرتاسر جهان است. نویسنده در این کتاب با نگاهی نو به داستانهای قدیمی و معروف پرداخته و ضمن حفظ تِم کلی داستانها، خط و طرح آنها را تغییر داده است.
دربارهی کتاب افسانههای این ور آب
داستانها و افسانههای قدیمی گنجینهای ارزشمند از گذشتگان هستند که در ضمن جذاب و گیرا بودن، پر از نکات اخلاقی و درسهای زندگی میباشند. مطالعهی این داستانها نه تنها ما را با فرهنگ و ادبیات گذشته آشنا میسازد بلکه باعث افزایش خلاقیت ما نیز شده و گسترهی دیدمان را افزایش میدهد. این داستانها که غنی از پندهای اخلاقی و آرایههای ادبی هستند دانش ما را ارتقا بخشیده و همچنین به بهبود زندگی و روابط بینفردیمان کمک میکنند.
افسانهها و حکایات قدیمی معمولاً محدود به زمان خاصی نیستند و میتوانند توجه افراد را در هر دوره و سنی به خود جلب کنند اما امروزه با رواج یافتن داستانهای فانتزی و هیجانانگیز تمرکز از روی افسانههای قدیمی برداشته شده و کودکان و نوجوانان کمتر به سراغ مطالعهی چنین داستانهایی میروند.
حال چه باید کرد؟ آیا باید از روایت افسانهها دست کشید و اجازه داد به فراموشی سپرده شوند؟ چطور میتوان نوجوانان رو دوباره به چنین داستانهایی علاقهمند کرد؟ یکی از راهحلهای معقول و متداول برای این مسئله بازنویسی کردن این داستانها به شکلی نو و متفاوت و بهگونهای است که بتواند توجه نسل جدید را به خود معطوف کند.

محمدرضا شمس در کتاب افسانههای اینور آب دست به همین کار زده است. او در این کتاب داستانهایی قدیمی مثل «بز زنگولهپا»، « کدو قلقلهزن»، «خاله سوسکه» و... گردآوری کرده و با زبانی شیرین و گیرا و نگاهی نو به روایت آنها پرداخته است. در این کتاب بز زنگوله پا تنها برای پس گرفتن بچههایش به مصاف گرگ سیاه بدجنس داستان نمیرود، او از دلاک کمک میگیرد تا برایش شاخهایش را تیز کند. گرگ نیز از دلاک کمک میگیرد اما به خاطر دغلکاریاش، دلاک به او کمک نمیکند و به جای آن که دندانهای او را تیز کند، دندانهایش را میکشد و به جایشان پنبه میگذارد. در داستان کدو قلقلهزن نیز گرگ دست خالهپیرزن را میخواند اما در واپسین لحظات در داخل کدو گیر میافتد و خالهپیرزن موفق به فرار میشود.
این کتاب توسط نشر افق به چاپ رسیده است.
دربارهی مجموعه کتاب «افسانههای اینور و آنور آب»
مجموعه کتابهای افسانههای اینور و آنور آب نوشتهی محمدرضا شمس، متشکل از داستانهایی گردآوریشده از سرتاسر جهان است که با نگاهی نو به آنها پرداخته شده و با زبانی شیرین و نثری موجز روایت شدهاند.
کتاب افسانههای این ور آب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای کودکان و نوجوانانی که علاقهمند به داستانها و حکایتهای قدیمی هستند، مناسب، آموزنده و جذاب خواهد بود.
در بخشی از کتاب افسانههای این ور آب میخوانیم
زن و مردی بودند که خیلی بچه دوست داشتند، اما از بخت بد بچهدار نمیشدند. تا اینکه خداوند پسری به آنها داد که قدش یک وجب بود. اسم او را "یکوجبی" گذاشتند. یکوجبی هر روز به نخلستان میرفت، روی درخت خرما مینشست و خرما میخورد. یک روز دیوی از آن جا میگذشت. او را دید و گفت: «آهای یکوجبی! خرمای کال رو خودت بخور و خرمای رسیده رو بریز برای من.»
یکوجبی گفت: «ای به چشم! خرمای کال رو خودم میخورم و رسیدههاش رو میریزم برای تو.» اما خرماهای رسیده را خودش میخورد و کالها را برای دیو میریخت. دیو که خیلی عصبانی شده بود دودستی درخت را چسبید و آنچنان تکان داد که یکوجبی افتاد پایین. دیو، یکوجبی را توی توبرهاش انداخت و رفت. کمی که گذشت خسته شد. روی تختهسنگی نشست، چشمهاش را بست و خوابید. یکوجبی آرام از توبره بیرون آمد و سنگی را به جای خودش توی توبره گذاشت. بعد به نخلستان رفت و روی درخت خرما نشست و مشغول خوردن شد. دیو چند ساعت بعد بیدار شد. توبرهاش را برداشت و به خانه رفت. اما وقتی توبره را باز کرد، دید جا تر است و بچه نیست! باعجله به نخلستان برگشت. یکوجبی روی همان درخت نشسته بود و خرما میخورد. دیو گفت: «یکوجبی! کالها رو خودت بخور و رسیدهها رو بریز برای من.» یک وجبی گفت: «کالها رو میریزم و رسیدهها رو میخورم!» دیو خیلی عصبانی شد. دوباره درخت را تکان داد. یکوجبی از روی درخت پایین افتاد...
بله






















