این کتاب داستان دو تا دوسته که زمانی تجربههای مشترکی در زمینه سفر و... با هم داشتن، ولی در سالهای بعد یکی از اونها مسیری کاملا متفاوت و منزوی گونه پیش میگیره و نفر دیگه نقطه مقابل اونه، و به طور افراطی زندگی خودش رو وقف سفر به جاهای جدید و تجربه دوست شدن با افراد غریبه و وقت گذروندن با اونها میکنه. و اگر چه دیگران این حد از افراط رو نمیپذیرن ولی حداقل با یادآوری تجربیات قبل پی به عمق لذت زندگی اجتماعی بودن در دل طبیعت و ساده زندگی کردن میبرند.
این داستان سعی میکنه جوانب یک شخصیت کاملاً رها رو نشون بده. میل به رفتن و رها کردن تعهدات به خصوص وقتی به نظرت ارزشمند نباشن، رو همه داریم، این داستان داره نشون میده که اگر میتونستی این کارو بکنی چه اتفاقی میفتاد.
زندگی اجتماعی موفق درست نقطهی مقابل آزادیه.