جالب بود باید بگم که «یاسوکو» زن جوانی است که به همراه دختر نوجوانش «میساتو» زندگی می کند. با اینکه به تازگی محل کار و زندگیش را تغییر داده اما همسر سابقش که از قضا آدم تنِ لشی است (ایشان ناپدری میساتو است و نه پدرش)، آدرس جدید او را یافته و با نیت اخاذی به سراغش می آید. ورود اجباری مرد به محل زندگی زن در همین صفحات ابتدایی داستان، به قتل ناخواسته ی مرد منتهی می شود. یاسوکو نگران آن است که با این اتفاق چه بر سر او و دخترش خواهد آمد. همسایه واحد بغلی، مرد میانسالی به نام «ایشیگامی» است. او معلم ریاضی یک دبیرستان است و در این مدت کوتاهی که این مادر و دختر در مجاورت او ساکن شده اند به یاسوکو علاقمند شده است. او که ذهنی استدلالی دارد، با شنیدن سروصدا و دیدن برخی شواهد پی به وقوع قتل می برد و به زن پیشنهاد می دهد که در اختفای جنازه و امحای مدارک و... به آن ها کمک کند
می خواستم پنج ستاره کامل بدهم (که حق کتاب هم است)، اما دوست داشتم پایان بندی متفاوت باشد. به هر حال خیلی از انتخاب این کتاب و خواندنش لذت بردم. کتابهای این نویسنده با آثار آگاتا کریستی یا داستانهای شرلوک هلمز فرق دارد، نوعی احساس انسانی شرقی در آن است. آدم واقعاً و جدا با شخصیتها درگیر میشود. برعکس داستانهای کارآگاهی انگلیسی شما با یک جسد یا یک قاتل رو به رو نیستید، که بعد از تمام شدن داستان فقط از مهارت کارآگاه کیف کنید و تمام، نه، احساس در این کتاب موج میزند.
وای وقتی کتاب تموم شد قلبم داشت از سینه بیرون میزد، واقعا نمیدونستم اون لحظه چه احساسی دارم یعنی همه جور احساسی داشتم. یه نویسنده چقدر میتونه خوب باشه؟ قبلا کتابهای تازه وارد و بد خواهی استاد هیگاشینو رو خونده بودم و بسیار هم لذت برده بودم اما این کتاب واقعا یه چیز دیگه بود