اصلا خوب نبود. خیلی نکات بی دلیل مطرح شد، سرنوشت بعضی شخصیتها نامعلوم و سوالات زیادی هم بی جواب ماند. علاقه بین نائم و طاهر عجیب بود، ولی اصلا به دل نمینشست. مدام دعوا، قهر و آشتی، دل شکستن، دوباره رفاقت... در حالی که ادعای دوستی و برادری داشتند، به هم دروغ میگفتند و اعتماد هم نداشتند. اصلا مجری چرا به خانه آنها نقل مکان کرد و آن جا ماند؟ دوستان بی معرفتش که تنهاش گذاشتند چی شدند، نقش آنها فقط یه پیتزا خوردن بود و تمام. ماجرای گم شدن برادرزاده مجری چه تاثیری در داستان داشت که مطرحش کردند؟ اصلا بود و نبودش فرقی نداشت. همچنین قضیه خواستگاری رفتن طاهر که با وجود آنهمه اصرار، یکباره فراموش شد. انتخاب اسم شخصیتها و کتاب هم زیاد جالب نبود. مثلا نائم آنقدر اسم مرسومی نیست، بهتر بود برای شخصیت اصلی هم بجای مجری، اسمی انتخاب میشد. عنوان کتاب هم که خیلی بی سلیقه گذاشته شده واقعا... پایان هم فاجعه بود «مجری گف من میرم خونمون، خدافظ»
سلام این کتاب زیبا بود و طاهر بی غل و غش بود ولی آقای مجری شخصیتی آرام و ترسو داشت در آخر خودش رو پیدا کرد خوب بود ولی کاش میگفتید قسمت اول داستان کتاب در آغوش خدا هست چون من اول این کتاب رو خوندیم بعد کتاب اول یعنی در آغوش خدا رو خوندم در کل جذابه و پیشنهاد میدم اول در آغوش خدا مطالعه بشه بعد این که جذابیتش بیشتر باشه ممنون از کتابراه عزیز
خیلی دوست داشتم این داستان رو تا آخر ادامه بدم متاسفانه مکالمات و کارهای روزانه شخصیتها بسیار زیاد بود، نویسنده تک تک کارهای جزئی آنها را اعم از شانه کردن مو ادکلن زدن غذاخوردن رو به روی صفحه آورده بود همین مسئله باعث یکنواختی داستان میشد
و روند ادامه داستان رو مختل میکرد
بسیار جالب، عالی و بی نظیر بود. قلم نویسنده بسیار شیوا و روان بود من از خوندنش لذت بردم توصیه میکنم که حتما بخونید بخصوص به نوجوانان و جوانان محترم کشور عزیزمان ممنون از نویسنده محترم وکتابراه موفق و موید باشید
خیلی ساده لوحانه بیان شده داستانی با محتوای خوبیه ولی بیان بسیار ساده لوحانه دارد این اتفاقات به این آبکی که بیان شده نیست نویسنده قبل از نوشتن داستان باید با پلیس مشورت میکرده که قصه خوب بیان بشه
کل دوجلد کتاب، طاهر در حال کتک خوردن و شکستن استخوانه. روابط غیرمنطقی بین دوستها. بی چشم و رویی و تهمت های بی دلیل. کلا غیرمنطقی و مسخره بود. خیلی غیرمنطقی!