کتاب رقص پشت تاریکی: نگاهی نو به تجارب نزدیک به مرگ ناخوشایند - جلد اول نوشتهی نانسی بوش، خاطرات و تجربیات افرادی که طعم مرگ را برای لحظاتی چشیدهاند روایت میکند و درباره این پدیده یعنی دوباره زنده شدن و دنیای بعد از مرگ اطلاعات جالبی ارائه میدهد.
دربارهی کتاب رقص پشت تاریکی - جلد اول:
تجربهی نزدیک به مرگ، پدیدهای با مؤلفههای رواشناختی و فراروانشناختی است و برای افرادی رخ میدهد که در آستانهی مرگ قرار گرفتهاند. اغلب کسانی که این تجربه را پشت سر میگذرانند با تغییراتی عمیق و نسبتاً پایدار در زندگی فردی و اجتماعی روبهرو میشوند.
گزارشهای دلپذیر و خوشایندی که از تجربهکنندگان نزدیک به مرگ در برخی از کتابها منتشر میشود، این ذهنیت را در مخاطبان ایجاد یا تقویت میکند که تمامی تجارب نزدیک به مرگ مثبت و دلپذیر بوده و همهی داستانهای روایت شده از افراد تجربه کننده، پایانی خوش دارند.
این در حالی است که بخش قابل توجهی از گزارشهای تجربه نزدیک به مرگ، شامل تجاربی میشود که حاوی عناصر ناخوشایند، آزار دهنده، ترسناک، و منفی میباشد. دکتر گریسون و نانسی بوش (Nancy Evans Bush) از محققان تجارب نزدیک به مرگ معتقدند اگرچه تمایل به شنیدن خبرهای خوب و تجارب نزدیک به مرگ خوشایند کاملاً قابل درک است، اما این امر سبب انحراف اذهان از کلیت تصویر این تجربیات میگردد.
با این وجود اینگونه به نظر میرسد که توقعات افراد زیادی، در مورد تجربههای نزدیک به مرگ افزایش یافته است. گویی آنان تنها در انتظار شنیدن تجربیات زیبا و بهشتمانند از طرف تجربهکنندگان هستند، از این رو دیگر علاقهای به شنیدن تجربههای ناخوشایند و دردناک ندارند و در نهایت نیز یا این دسته از تجربهها را منکر میشوند و یا جدی نمیگیرند، در صورتی که به جای انکار تجربیات نزدیک به مرگ باید با دیدگاهی علمی به بررسی آن پرداخت.
انکار یا نادیده گرفتن تجربهی نزدیک به مرگ از جهات گوناگونی ممکن است آسیبهایی نیز داشته باشد. اولین آسیب متوجه خود تجربهکنندگانی خواهد بود که چنین تجربهای داشتهاند؛ چرا که آنکه انکار و نادیده گرفته شدن تجربهی آنها از سوی جامعه پیامدهای روانشناختی و اجتماعی مطلوبی برای آنها نخواهد داشت. همچنین خود تجربهکنندگان لازم است که دربارهی تجربهی ناخوشایند خود اطلاعات کافی کسب کنند تا بهتر بتوانند آن را تجزیه و تحلیل کنند و با آن کنار بیایند.
آسیب دیگر برای افرادی خواهد بود که به تجربهی نزدیک به مرگ، به عنوان یکی از منابع هستیشناسانهی خود، نگاه میکنند. از دید اینان، تجربهی نزدیک به مرگ نمایی (هرچند ناقص) از حیات پس از مرگ را نشان دهد. بنابراین واضح است که نوع نگاه و سبک زندگی فردی که قائل است همهی افراد پس از مرگ، وضعیت ناخوشایندی را تجربه نخواهند کرد، متفاوت با کسی خواهد بود که احتمال وجود چنین تجارب ناخوشایندی را میدهد.
کتاب رقص پشت تاریکی (Dancing past the dark) برای چه کسانی مناسب است؟
اگر به مسئله مرگ و دنیای بعد از آن علاقهمند هستید، این کتاب را بخوانید.
در بخشی از کتاب رقص پشت تاریکی میخوانیم:
یک هنرمند جوان هنگام رانندگی در یک بعدازظهر برفی، کنترل خودرو را از دست داد. خودرو به سمت کنارههای خیابان و درون جوی لغزید و سبب شد که سر گری با شیشهی جلو برخورد کرده و هوشیاریاش را از دست بدهد. او گفت که از بدنش خارج شده و گزارش میکند:
«دیدم که آمبولانس میآید و مردم تلاش میکنند مرا از ماشین خارج کنند و به بیمارستان برسانند. در آن زمان من دیگر در بدنم نبودم. بدنم را ترک کرده بودم. شاید بین سی یا شصت متر بالا و رو به جنوب صحنهی تصادف بودم و گرمی و مهر مردمی را که تلاش میکردند مرا نجات دهند احساس میکردم. دلسوزی و تمام احساسات خوبی که از این افراد جاری میشد برای من قابل درک بود. من توانستم که منبع این همه محبت و مهربانی یا هر چیزی که بود را هم احساس کنم، این منبع بسیار بسیار قدرتمند بود و از آن میترسیدم. بنابراین آن را نپذیرفتم و فقط گفتم «نه». به آن خیلی مشکوک بودم و احساس راحتی نمیکردم، پس آن را رد کردم. در این لحظه بود که سیاره را ترک کردم. میتوانستم حس کنم که در فضا حرکت میکنم و سپس از منظومهی شمسی هم خارج شدم. از کهکشان و سپس از هرچیز فیزیکی فراتر رفتم. در ابتدا با خودم فکر کردم که صبر میکنم تا ببینم به کجا میروم. تا حدی که توانستم ساکت ماندم. برای مدتی بخشی از آن خوب پیش رفت؛ اما زمان میگذشت بدون اینکه مطلقاً احساسی وجود داشته باشد. هیچ دردی نبود، گرما نبود، سرما نبود، نور نبود، مزه نبود، بو نبود، ابداً هیچ حسی نبود. هیچچیز جز اینکه تا حدی احساس حرکت با سرعتی بسیار زیاد را داشتم. میدانستم که در حالت ترک زمین و هرچیز دیگری هستم؛ همهی دنیای مادی. از یکجا به بعد همهچیز غیرقابل تحمل و اوضاع ترسناک شد، زیرا زمان میگذشت و من نه احساسی داشتم و نه نوری میدیدم. ترس و اضطرابم شروع شد و به تقلا افتادم، دعا کردم و هر کاری که به ذهنم میرسید انجام میدادم تا بتوانم برگردم. با خواهرم که درگذشته بود ارتباط برقرار کردم و در آن زمان به بدنم بازگشتم. بدنم در آن موقع به بیمارستان منتقل شده بود.»
بله






















