کتاب جدال و جنایت نوشتهی پریسا مظلومی شما را در هیاهوی اتفاقات و هیجانات غرق میکند. گویی تجربهایست در حال خواندن. نویسنده تمام تلاش خود را کرده تا با خواندن کتاب تصویرسازی درستی از اتفاقات در ذهنتان ایجاد شود.
در بخشی از کتاب جدال و جنایت میخوانیم:
«سلام عزیزای دلم، آرشام پسرم خوبی؟»
آرشام با آرامش و لبخند جوابش رو میده.
«سلام خاله جون، شما خوبین؟»
«حالا که دیدمتون بهتر شدم، سامیار پسرم تو خوبی؟»
سرد نگاهش میکنم.
«خسته نمیشی اینقدر میگی من میزنم تو برجکت؟ کی میخوای بفهمی تو مادر من نیستی؟»
قیافهاش تو هم میره.
«عزیزم من کم از مادر ندارم برای شما، خودم بزرگتون کردم، مثل پرنیان دوستتون دارم.»
عکسش پشت پلکهام نقش میبنده، چشمهای عسلی رنگش، لبخند ملیحش، با نفرت زمزمه میکنم:»
«اسم مادر من رو به زبون نیار.»
آرشام دستم رو فشار میده، به چشمهاش نگاه میکنم، رنگ التماس گرفته، عسلیهای یادگار مادرم تا باز هم دعوا پیش نیاد، پلک میزنم تا مطمئن بشه دعوایی در کار نیست.»
«بهبه! جمع خانوادگی تشکیل شده بدون پدر خانواده؟»
«سلام بابا، خوش اومدی!»
نفس عمیقی میکشم، دلم فریاد میخواد، فریادی از جنس ویرانگری! کاش میتونستم همین الان از بین ببرم مرد نا گرفته روبهروم رو!
بله
















