کتاب ما راهزن نیستیم مجموعهای از 7 داستان به هم پیوسته نوشتهی زهرا اخلاقی است که سفر اجباری امام هشتم (ع) از مدینه به ایران را شرح میدهد. داستانهای این اثر در قالب تکنیک جان بخشی به اشیا و پیوند آن با حوادث تاریخی و مذهبی، مجموعهای جالب توجه و منحصر به فرد هستند.
معرفی کتاب ما راهزن نیستیم:
زهرا اخلاقی از نویسندگان کارگاه داستان و رمان ضامن آهو است که این بار نیز داستانی متفاوت با موضوع امام رضا (ع) ارائه کرده است. موضوع کتاب ما راهزن نیستیم (We Are Not Bandits) دربارهی واقعهای تاریخی و حقیقی است که به شرح سفر امام هشتم شیعیان به خراسان میپردازد. نویسنده در این کتاب از راویهای مختلفی مانند آفتاب، باد و ... برای خلق داستانش استفاده کرده و همین امر بر جذابیت بیشتر داستان میافزاید و آن را به نحوی متفاوت پیش میبرد که وجه تمایز این اثر با بسیاری از کتابها و داستانهای مذهبی است.
داستان کتاب ما راهزن نیستیم بدون دخل و تصرف در اصل ماجرا، انعکاسی از حوادث واقعی آن دوران به شمار میرود که زهرا اخلاقی برای به رشته تحریر درآوردن آن از منابع مختلفی کمک گرفته است. شرح داستان سفر و حضور نورانی امام رضا (ع) در داستان، تجلیبخش این اثر جذاب شده است.
مطالعهی کتاب ما راهزن نیستیم به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
داستانهای این کتاب برای نوجوانان و عاشقان امام رضا (ع)، مجموعهای به یادماندنی و متفاوت است؛ همچنین این اثر تاثیرگذار برای علاقهمندان به داستانهای مذهبی ایرانی نیز جذاب و دلنشین خواهد بود.
در بخشی از کتاب ما راهزن نیستیم میخوانیم:
روزهایی که با امام همراه بودم، هر روز اتفاق و معجزهای تازه از امام میدیدم. با اینکه ابن رجاء دستور داشت تا میتواند امام رضا (ع) را در سکوت به مرو بیاورد، کاملا برعکس شده و تمام عالم از این سفر باخبر شده بودند. امروز بالاخره کاروان امام رضا (ع) به مرو رسید. برخلاف تصورم گروه استقبال کننده از قصر با بوق و کرنا بیرون آمدند تا به پیشواز امام رضا (ع) بیایند. باد صبا جست و خیز کنان دور امام وزید. با گرمی صدایش زدم و گفتم: «می توانی به قصر بروی؟ ببینی آن جا چه خبر است؟»
آفتاب مهر از من خواسته بود به قصر بروم، من هم قبول کردم و از بالای دیوار خودم را به داخل قصر رساندم. کنیزی در مجمع غذای رنگارنگی چیده و بالای سرش گذاشته و دالان درازی را در پیش گرفته بود. همراهش شدم. به داخل اتاق زیبایی رفتم. زنی با لباسی پر از زرق و برق تکیه داده بود. اشتباه آمده بودم، پس مأمون کجا بود؟ از اتاق آن زن بیرون رفتم و از پنجرهای باز داخل شدم. مردی با چشمان ریز و پیشانی کوتاهی روی تختش نشسته و به نقطهای خیره شده بود.
بله



















