کتاب عروسکها قصه آدم بزرگها را دوست ندارند نوشتهی حسین شکری زندگی آدمهایی را تصویر میکشد که مرحله رشد و تکوین انسانیت را در آغوش گرفتهاند، بر مرکب عدل اجتماعی استوارند و سرود ایستادگی و مقاومت را به بهترین شکل آن میسرایند.
درباره کتاب عروسکها قصه آدم بزرگها را دوست ندارند میخوانیم:
این داستان اگر چه واقعیت ندارد، اما غیر واقعی هم نیست، میتواند لحظه لحظه بودن انسانها در حیاتی موسوم به اجتماع را رقم بزند و از بیسرو سامانیها و دردهای آنان سخن بگوید.
حسین شکری در این داستان سعی در اشاعه فرهنگی دارد که لاجرمهای خود را در ادبیات داستانی جستجو میکند. او میکوشد تا فرهنگی غنی و کهن، اما لجام گسیخته و رو به زوال این سرزمین را به رخ بکشد. فرهنگی که دوستی را با عشق پاسخ میدهد، مظلومیت در صدر الویتهای اجتماعی قرار دارد و نان آخرین متاعی است که به نرخ روز خورده میشود.
کتاب عروسکها قصه آدم بزرگها را دوست ندارند مناسب چه کسانی است؟
اگر به داستان و رمانهای اجتماعی علاقهمند هستید، این کتاب را از دست ندهید.
در بخشی از کتاب عروسکها قصه آدم بزرگها را دوست ندارند میخوانیم:
سن زیادی نداشت اما در کلام و حرکاتش کوله باری از تجربه احساس میشد، موهایی که رو به جو گندمی شدن رفته بود، جذابیتی خاص به او میبخشید، نگاهی نافذ داشت، حرف که میزد نوعی آرامش را در وجودت میریخت، در روز تولدش دعوت شده بود تا به عنوان بانی و حامی مالی پرورشگاه برای بچهها حرف بزند، نگاهی به بچههای قد و نیم قد انداخت، کمی خسته به نظر میرسید، اما سعی میکرد پشت لبخند همیشگی، خستگیاش را مخفی کند.
او برای بچهها اسطورهای وصف ناپذیر بود، از صمیم قلب دوستش داشتند، هر بار که به پرورشگاه میآمد کلی کادو، غذای رستورانی، میوه و شیرینی از جمله امکاناتی بود که با خود به همراه میآورد، به دردهای دلشان گوش میکرد، برای زخمهایشان مرحم بود و برای آرزوهای قشنگشان کف میزد.
با بچهها فوتبال بازی میکرد، برایشان دروازبان میایستاد و وقتی برای چندمین بار گل میخورد و با نگاه شماتت بار بچهها مواجه میشد، به داور اعتراض میکرد و از کفشهایش گله میکرد، چایش را بدون قند سر میکشید و همیشه گله از تلخی آن داشت.
عصر یکی از روزهای پاییزی در آستانه سی و دومین بهار زندگیش، جشن کوچکی در محیطی گرم و صمیمی برایش تدارک دیده بودند، مدیره پرورشگاه، کادر اداری و خدماتی، مربیان، و بچهها دورهاش کرده بودند و او مهربانتر از همیشه با لبخندی رضایت بخش از اینکه به یادش بودند تشکر میکرد.
بله


















