حیدر شجاعی در کتاب کلاژ، مؤثرترین جملات ادبی نویسندگان معروف ایران و جهان را بر حسب ترتیب الفبایی همراه با تصویر نویسنده، خلاصهای از بیوگرافی و آثار مهم آنان گردآوری نموده است.
موضوعات این کتاب شامل مواردی چون: کودکی، نویسندگی، نقاط عطف زندگی، عقیده، خداشناسی، جهانبینی و ایدئولوژی، فلسفه، تأمّلات، تمایلات، رؤیاها، آرزوها، دریغها، اندوه وارهها، شِکوهها، خاطرات، سیاست، عشق، زن، چکامهها، وصایا، خواب، خودکشی، مرگ و تأمّل در آن و... است.
هدف این کتاب آشنایی شما با نویسندگان بزرگ جهان و آثار آنان است. در ضمن نکات ظریف و متنوّع که در مطالب درج شده، بسی راه گشاست برای کسانی که در پی کشف دانستهها و نادانستههای هر یک از نویسندگان هستند.
جملات برگزیده کتاب کلاژ:
- دنیای بیرون، امتداد بدن شماست.
- هر آنچه هست، گردش فلک؛ خود توست.
- شور و شوق زندگی در سادگی و بیریایی است.
- هرجا سنگ دیدید مواظب باشید؛ سنگها زندهاند.
- دانش هیچ ارزشی ندارد، مگر اینکه آن را در عمل به کار بگیری.
- این جهان پر غوغا، چه چیز من است؟ آه! دوستان و دشمنانم کیاناند؟
- هیچ چیز افتضاحتر، توهین کنندهتر؛ و افسرده کنندهتر از ابتذال وجود ندارد.
- اصالت حرفۀ نویسندگی در مقاومت در برابر ظلم است؛ و بنابراین تن دادن به تنهایی.
- خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم. اما میتوانیم این حق را به خود بدهیم که در آرزوی آن باشیم.
در بخشی از کتاب کلاژ میخوانیم:
پیکر ما از بین خواهد رفت و به خاک باز خواهد گشت، اما در پیآنچه چیزی حاصل خواهد شد؟ تمام این افکار به نوعی در دسترس و در سطح پائینی قرار دارند. چرا که همۀ امیدها و حالات یأس در چرخش الوهیت پنهاناند. خدا میخندد و در درون ما آتشی روشن میکند، سپس ما را در وسط راه رها میکند تا بسوزیم! این است که من به خاطر شعور و احساس آغاز و پایان جهان همچون یک چشم بر هم زدن، شاد میشوم.
چه بخواهیم چه نخواهیم، ما صلیب را بر دوش حمل میکنیم. در حال حرکتیم، نه به خاطر آزاد کردن قبر مقدّس، بلکه به خاطر آزاد کردن خدای دفن شده در دل مادّه و در اعماق جان ماست... خدایی که فرمان حمله میدهد تا با لرز حمله کنیم. چه با شجاعت بجنگم، چه کنار بروم، در هر دو صورت همیشه در جبهه نبرد به سر میبرم. اگر کنار بروم مرگم عقیم میشود و با پیکرم تباه میگردد و روحم در باد پراکنده میشود. اگر با شجاعت بجنگم، همچون میوهای پر از بذر به سوی اعماق زمین فرود میآیم. جانم از پیکرم دور میشود تا همچنان پیکرم فاسد گردد، تا پیکر جدیدی به وجود آورد و نبرد را ادامه دهد.
خدا فریاد میزند: «خانهات را بسوزان! من دارم میآیم. هرکه خانهای دارد، نمیتواند مرا بپذیرد. افکارت را بسوزان! اندیشههایت را ویران کن. هرکه کلید راه حل را بیابد، دیگر نمیتواند مرا پیدا کند. گرسنهها و آشفتهها و آوارهها را دوست میدارم. آنان به خاطر گرسنگی و آوارگی شان همواره دربارۀ من فکر میکنند. من دارم میآیم، از همسر و فرزندت، از افکارت دست بکش و تنها از من پیروی کن. فراتر از اندوه و شادی، بالاتر از امنیت و عدالت و صلح. به طرف جلو بیا. این بتها را بشکن. این بتها گنجایش مرا ندارند. تو نیز، ویران شو تا من بتوانم عبور کنم».
بله






















