کتاب شرح و بررسی متن و تعمیق یاددهی و یادگیری فارسی (1) پایه دهم، ضمن برخورداری از متن کامل کتاب درسی فارسی پایهی دهم، به معنای واژهها، نکات ادبی و زبانی، شرح و تفسیر ابیات و جملات، معرفی کامل شاعران و نویسندگان و... میپردازد.
سرچشمه و روح اصلی فرهنگ کهن و غنی ایران زمین، زبان و ادبیات فارسی است. آنچه امروز، پس از گذشت صدها سال، شما را با اصل و ریشۀ خود پیوند میدهد، آثار ادبی است که از نشیب و فراز حادثههای سهمگین، به دست شما رسیده و چه زیباست که در سراسر جهان، به سبب وجود این آثار، نام ایران با تاریخ کهن و فرهنگ و ادبیات غنی مترادف است.
در این میان مهمترین راه آشنایی با این آثار، مطالعه و درک ابعاد مختلف زبانی، فکری و ادبی آنهاست؛ از اینرو منتخبی از این آثار گرانسنگ در کتابهای درسی گردآوری میشود تا نوجوانان و جوانان را با روح فرهنگ پُر برگ و بار ایرانی که در ادبیات فارسی متجلی شده است، آشنا نماید.
از آنجا که بنا بر تجربه، معمولا حجم مطالب کتاب درسی با زمان در نظر گرفته شده برای تدریس آن همخوانی ندارد؛ از یک سو گاهی دبیران محترم، ناگزیر از ارائۀ سریع و گذرای مطالب میشوند و از سوی دیگر دانشآموزان نیز آنگونه که باید و شاید امکان یادگیری عمیق متنهای کتاب را پیدا نمیکنند. در این شرایط استفاده از یک کتاب کمک آموزشی مناسب میتواند فرصتهای بیشتری را برای هر دو گروه درگیر در امر یاددهی و یادگیری، یعنی معلم و دانشآموز فراهم آورد.
دانشآموزان میتوانند با استفاده از توضیحات این کتابها به درک عمیقتر و گستردهتری از متون درسی خود برسند و از هماکنون برای رقابتهای علمی پیشِ رو آماده شوند. همچنین دبیران محترم میتوانند با استفاده از کتابهای کمک آموزشی و تشویق دانشآموزان به استفادۀ درست از این منابع، ضمن آموزش کامل مطالب درسی، فرصت تجربۀ شیوهها و الگوهای نوین آموزش، بحث گروهی، پرسش و پاسخ و... را پیدا کنند.
در بخشی از کتاب شرح و بررسی متن و تعمیق یاددهی و یادگیری فارسی (1) پایه دهم میخوانیم:
هنوز اوّل صبح بود و روشنایی شیری و برّاقی روی آسمان را گرفته بود. خورشید تازه داشت مثل یک توپ قرمز از پایین آسمان پیدا میشد. سر و صدای شلوغ گنجشکها حیاط را برداشته بود. چندبار با خنده و خوشحالی، دستهایش را به طرف بهمن تکان داد و صدایش کرد: بهمن... من را میبینی...؟ بهمن...!
اما بهمن به کار خود سرگرم بود. صدای او را نشنید. چند پلّۀ دیگر که پایین آمد، از تعجّب دهانش بازماند. حیاطها سر به هم آورده و خانههایشان یکی شده بود. به جای دیوار، تلّی از آجرهای شکسته و پارههای خشت و خردههای گچ، روی هم ریخته بود. از پلّهها پایین دوید؛ خوشحال بود.
توی اتاق آمد. مامانش که برایش چای میریخت، به او گفت که دیشب باد دیوار را خراب کرده است. پدرش که مشغول پوشیدن لباسهایش بود، با اوقات تلخی گفت: «همین امروز باید استاد عبّاس را ببینم که بیاید، دیوار را بسازد. به کس دیگری نمیشود اطمینان کرد».
سیروس، برادر بزرگش که بعد از پدر خود را مرد خانه حساب میکرد، صدایش را صاف کرد و گفت: «بله دیگر، تو این دور و زمانه به کسی نمیشود اطمینان کرد، عجب روزگاری است.»
بله


















