کتاب مگر شما ایرانی نیستید: خاطرات عباس رئیسی بیدگلی خاطراتی خودنوشت است که از دوران کودکی تا حضور در جبهه جنگ راوی را دربرمیگیرد.
در شکلگیری، تحقق و پایداری انقلاب اسلامی، عوامل مختلفی نقش داشتهاند که بدون شک رهبری دینی و علاقه مردم به دفاع از اسلام و ارزشهای ناب اخلاقی و فرهنگی از مهمترین عوامل بودهاند. در تمام سالیان قبل و بعد از پیروزی انقلاب، بسیاری از زنان و مردان در تمام نقاط ایران با همت و توان فراوان خود به مبارزه و مقابله با تفکرات و اقدامات توطئهگران و خنثی کردن تهدیدات دشمنان داخلی و خارجی پرداختند که در این کتاب شما با سرگذشت یکی از این سربازان انقلاب آشنا میشوید.
عباس رئیسی بیدگلی در این کتاب صادقانه و به صورت مستند به روایت زندگی و خاطرات خود به عنوان یک بسیجی نوجوان هنگام حضور داوطلبانه در جنگ میپردازد. بیدگلی از 16 سالگی خود تا 24 سالگیاش را که وارد جبهه و مجروح شد، ازدواج کرد و دوستانش را در جبهه از دست داد بدون اغراق و بزرگنمایی در این اثر بازگو میکند.
این کتاب به سه قسمت از زندگی این جانباز میپردازد که قسمت اول دربرگیرنده دوران کودکی و مدرسه، قسمت دوم روایتگر خاطرات نوجوانی و حضور در تظاهرات سالهای 56 و 57 تا پیروزی انقلاب و قسمت سوم به حضور در جبهه و عملیاتهای مختلف تا سال 1367 میپردازد.
در بخشی از کتاب مگر شما ایرانی نیستید میخوانیم:
پیشانی حاج حسین شکاف عمیقی برداشته بود و به شدت خونریزی داشت. یکی از چشمانش مثل تخممرغ بیرون زده بود. به اطراف نگاه کردیم. نمیدانستیم چه کار کنیم. یک تاکسی آمد. رانندهاش بسیجی بود و ما را شناخت. با کمک او، حاجی را به بیمارستان شریعتی رساندیم. پرستاران و دکتر بلافاصله بالای سر او آمدند. حاجی، که تازه به هوش آمده بود، مرتب سؤال میکرد آن جا چه میکند. دکتر، بعد از معاینه، گفت که او باید هر چه سریعتر عمل شود. حاجی را به بیمارستان آیتالله کاشانی منتقل کردند و بدون معطلی به اتاق عمل بردند. ما هم بدون کفش پشت در اتاق عمل نشستیم. کمی بعد، به گردان خودمان و فرماندهی لشکر تلفن زدیم. بلافاصله یک نفر از فرماندهی لشکر به بیمارستان آمد. نزدیک نماز صبح بود و همچنان حاجی در اتاق عمل بود. پلیس از کلانتری محل آمد. با راننده و پلیس به محل حادثه رفتیم و کفشهایمان را پیدا کردیم. سپس، به کلانتری رفتیم.
بله

















