این رمان رو از قبل خونده بودم همیشه از عشق مارگریت به آرمان خوشم میومد منتها دلیلی نداشت بعد از جدایی از آرمان دوباره به زندگی قبلش برگرده میتونست با فروش اثاثیه بدهیهاش رو بده و چه بسا بعدها پدر آرمان با تغییری که در مارگریت میدید به بودن اون دو تا در کنار هم راضی میشد، به هر حال پدر آرمان در صحبتهاش به مارگریت گفته بود که از کجا معلوم بعد از ازدواج با پسرم به زندگی قبلیت برنگردی؟ تصمیم مارگریت عجولانه بود
کتابی گیرا و داستانی عاشقانه، همراه با اندوه و ماتم که در انتهای کتاب بسیار فراگیر بود. در بین فراز و فرود عشق، مرگ دست پیشی میگیرد و در انتها مادام کاملیا درس بزرگی به عاشق خود میدهد.
کتابی بود که تای مدت ذهن رو درگیر خودش میکرد و اینکه تصمیم عجولانه نگرفتن وتسلیم حرف دل دیگران نشدن هرچند خوشایند نباشه به نظر من البته این کتاب نشان دهندهی اوج فداکاریی عشق پاک بود
کتاب جذابی بود. فقط ترجمهاش یه جاهایی ایراد داشت، بعضی جاها جمله معلوم نبود منظورش کی هست. چون اول داستان اخرش معلوم بود یکم جذابیتش کم شده بود. ولی درکل خوب بود