کتاب در انتظار خورشید مجموعهای از درگیریها و احساسات شخصی رقیه قائمی است که درمورد مسائلی مانند عشق، سفر، زمان، شروعی دوباره و... صحبت میکند و لحظات زندگیاش را به تصویر میکشد.
رقیه قائمی در مقدمه کتاب در انتظار خورشید بیان میکند:
تصمیم گرفتم، بنویسم. تصمیمی که از مدتها قبل به فکر آن بودم، امّا هر بار به هر دلیلی نمیشد. مثل خیلی از کارهایی که برای به تعویق انداختن آن، به دنبال شنبهای میگردیم، من هم به دنبال شنبهای بودم و مکانی خلوت و ذهنی آرام. شنبهای که اگر منتظر آن میماندم شاید هرگز فرا نمیرسید. پس مینویسم، تا بخشی از ذهنِ آشفتهام آرام گیرد. ذهنی که گاهی ساعتها گفتگوی درونیاش امانم را میبُرد؛ و از اینکه بالاخره تصمیمم را عملی کرده ام، خیلی خوشحالم.
در بخشی از کتاب در انتظار خورشید میخوانیم:
فردا آخرین روزِ انتظار است. انتظار برای برگشتنِ تو. آری تو، تو که تمام سهم من از دلخوشیهای دنیا هستی، و من چقدر خوشبختم که چون تویی دارم. پُشتِ لب تابم دراز کشیدهام و صفحه کلید را فشار میدهم. روزِ اوّلی که میخواستم اتاق انتخاب کنم، اتاقی که دارای بالکن بود را انتخاب کردم، تا بتوانم آسمان را ببینم؛ و نورِ دلنوازِ خورشید به اتاقم بتابد. خنکای نسیم از روزنهی پنجره به داخل بیاید و پرده را به رقص درآورد. چند تا از گلدانها را در بالکن گذاشتهام. چشمم که به آنها میافتد ذوق میکنم. دلم برای کسانی که از این لذّت محروماند میسوزد.
همیشه لحظههای آخر خیلی طولانی میشود. به خصوص این یکی دو روز آخر؛ آنقدر آرام میگذرد که به اندازهی تمامِ این دو هفتهای که نبودی آزارم میدهد. چقدر غریبند این لحظه ها! امان از روزی که چشم به راهِ عزیزی باشی و برای برگشتنش روزشماری کنی. هر روزش به اندازه یک ماه میگذرد. برعکسِ تمام لحظههایی که هست و به چشم بر هم زدنی میگذرد. دیروز از بزرگی شنیدم که میگفت: عاشق خودِ زندگی باشید نه جزییاتِ آن. من عاشقِ زندگیم هستم؛ و عاشق تو که قرار است فردا بیایی و با آمدنت خانهی زمستانی ما را سبز و بهاری کنی. تمام دعاهای خیر ارزانی تو، که به سلامت برگردی...
بله
















