کتاب تاکسی سرویسی برای فاو، خاطرات خودنوشتی از محمد بلوری، جانباز جنگ ایران و عراق است. این کتاب شرح خاطرات دوران کودکی و نوجوانی، ایثارگری و جانبازی و حضور در عملیاتهای مختلف از جمله عملیات والفجر 8 و تصرف شهر فاو توسط نویسنده و همرزمانش است.
محمد بلوری که در سال 65 به درجه جانبازی رسید، از 13 سالگی در جبهههای جنگ حضور یافت. این کتاب فقط خاطرهنگاری صرف نیست، بلکه نحوه بیان و نوع نگارش بلوری باعث شده تا حالت پژوهشی پیدا کند و از تمامی عکسها، دستنوشتهها و یادداشتهای باقی مانده از آن دوران در کتاب به عنوان منابعی برای پژوهشهای مختلف استفاده شود.
نقطه قوت این کتاب زندگی محور بودن آن است که تنها به جنگ و خاطرات آن محدود نمیشود. در قسمتهای مختلف کتاب تاکسی سرویسی برای فاو دورههای مختلف زندگی این رزمنده را میبینید، از جایگاه اجتماعی تا دوران کودکی و نوجوانی و محل رشد و ارتباط با پدر و مادرش.
این کتاب در 15 فصل و به همراه تصاویری از محمد بلوری و همرزمان و اعضای خانوادهاش به چاپ رسیده است.
در بخشی از کتاب تاکسی سرویسی برای فاو میخوانیم:
در همان لحظات، دو قبضه تیربار دوشکای عراقی در سمت چپ و راست من کار میکردند و الباقی بچهها را قتل عام میکردند؛ یک دوشکا روی چهارراه، که روبهرو و سمت راست من بود، و دیگری هم روی خاکریز شمالی جنوبی که موازی جادۀ آسفالته و در سمت چپ من بود. با توجه به اینکه دوشکاهای عراقی بیابان چپ و راست من را درو میکردند، مطمئن بودم که عراقیها در سمت چپ و راست من حضور ندارند، ولی از روبهرو و پشت سرم هیچ اطمینانی نداشتم. خودم را نفرین میکردم که چرا آرپیجی برنداشتم. خیلی بهشان نزدیک شده بودم. اگر آرپیجی داشتم، حداقل میتوانستم یکیشان را بزنم و تقاص کمین را از آنها بگیرم. تیر دوشکا خیلی نامرد است؛ دوزمانه است. وقتی به هدف میخورَد منفجر میشود. بهزاد فوقی هم آن شب تیر دوشکا خورد.
بعدها علی فدایی تعریف میکرد که بعد از هجوم و استقرار دستۀ دو در پشت دپو، بهزاد به راهش ادامه داد. هرچه علی میگوید باید همینجا مستقر بشویم بهزاد توجهی نمیکند. او معتقد بود که طبق دستور، دستۀ سه باید با لشکر 27 الحاق کند. بنابراین به راهش ادامه میدهد. با توجه به اینکه بچههای لشکر 27 هنوز الحاق نکرده بودند، آن شب بهزاد مفقودالاثر شد.
بله

















