رضا عبدالهی صابر در کتاب آموزگاران شهادت، خاطرات شهیدان فرهنگی منطقه جنوب شرق تهران که در هشت سال دفاع مقدس شجاعانه به جنگ دشمن رفتند را به رشتهی تحریر در آورده است.
بیشتر این شهیدان معلمانی بودند که هنگام حمله عراق به ایران، به جبهههای حق علیه باطل شتافتند و جان خود را در راه دفاع از وطن فدا کردند. این کتاب به تمام کسانی که علاقمند ادبیات پایداری و دفاع مقدس هستند، پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب آموزگاران شهادت میخوانیم:
یک شب یکی از بچههایی که تازه در مدرسه خوابیده بود با صدای گریه آقای فرزانگان از خواب بیدار شد و با تعجب نالههای ملتمسانهی او را زیر نظر گرفت. صبح که شد، پسرک پیش یکی از معلمانی که بیشتر با آقای فرزانگان نزدیک بود رفت و گفت: «اجازه آقا! دیشب، نصف شب آقا فرزانگان خیلی گریه میکرد. انگار دل درد داشت.»
و معلم در جوابش گفت: «آقا فرزانگان هر شب دلش درد میگیرد.»
وقتی شهید شد، تمام بچههای تقیآباد (روستای نزدیک قلعه خواجه ورامین) عزادار بودند. هر کدامشان فکر میکردند پدر واقعیشان را از دست دادهاند. همه زار زار گریه میکردند و به این سادگیها آرام و قرار نمیگرفتند.
گاهی گرسنگیها و سختیهایی که به خودش میداد، باعث میشد حالت ضعف پیدا کند. کسی که آنطور وضع مالیاش خوب باشد و به خودش گرسنگی دهد، نمیتواند یک آدم معمولی و دنیایی باشد. رفتار عجیبی داشت. میگفت: «گوشتهای بدنم باید آب شود.»
آقای داود جعفری میگفت: «بیشتر روزها روزه میگرفت. حال خوشی داشت. وقتی دلش میگرفت یا اینکه احتیاج به راز و نیازهای مفصلی داشت، به بهشتزهرا میرفت و در قبرهای خالی دراز میکشید یا بالای قبرها مینشست و گریه و زاری میکرد. به خدا التماس میکرد و حرفهایی میزد که بین خودش و خدایش معنا داشت.»
یک بار آخر شب، فرزند کوچکش شروع به گریه کرد و بهانه گرفت. پدرزنش هم در اتاق دیگری خواب بود. محمدرضا خواست او را سرزنش کند، یک لحظه فراموش کرد کسی در اتاق دیگر خوابیده است. صدایش را کمی بلند کرد تا با بچهاش صحبت کند و پدر زنش بیدار شد و گفت: «محمدرضا مشکلی پیش آمده.»
بله
















