کتاب درآمدی به شهرسازی نوین نوشتهی اصغر ارجمندنیا، ابتدا شما را با مفهوم این پدیده نوین آشنا کرده و سپس به بررسی رویکردهای گوناگون آن میپردازد.
شهرسازی نوین، دانشی است که شماری از نظمها و زمینهها و مقیاسهای جغرافیایی مختلف را به هم پیوند میدهد. اصول این دانش، به طور فزایندهای در زمینههای شهرسازی، معماری، طراحی، سیاستها و خط مشیهای عمومی اثرگذار است.
این پدیده، واکنشی به اثرات معماری و شهرسازی مدرن بعد از جنگ جهانی دوم بوده و بازتابی به گسترشهای پراکنده، بیبرنامه، بیضابطه شهری به ویژه در حومههای شهری است.
جنبش شهرسازی نوین بر پایه اصول برنامهریزی، طراحی و معماری است که با همکاری برای ایجاد و خلق اجتماعات با مقیاس انسانی پایهریزی شده است. رویکردهای نخستین شهرسازی نوین به دوران جین جیکوپز و برادران کریر (Krier) و در مسیر بازگشت به سنت فضاهای شهری اروپا باز میگردد.
شهرها تا نیمه اول قرن بیستم عمدتا پیرامون واحدهای همسایگی و با کاربردهای مختلط و قابل پیاده توسعه یافتند. این وضع، برای بخش عمده تاریخ شهرنشینی، به اینگونه بوده است که یک شهر که کاملا پیاده رو بود. با گسترش رفت و آمد انبوه و دسترسیها، توسعه شهر به سوی خطوط رفت و آمد بیرونی رشد اجتماعات پیاده رودار، مانند خیابانهای حاشیه شهر امکان پذیر شد؛ اما با ظهور اتومبیل ارزان و سیاستهای دولتی مساعد، توجه به انتقال از شهرها به سمت راههای بیشتر متمرکز بر نیازها به اتومبیل جلب شد.
به ویژه بعد از جنگ جهانی دوم، شهر به طور وسیعی بر کاربری با معیارهای منطقهبندی بر رویکرد تراکم کمتر برای خانههای تک واحدی، جدا از یکدیگر به عنوان گزینه ترجیهی برای رشد طبقه متوسط تأکید کرد. جدایی فیزیکی، جایی که مردم زندگی میکنند، رفت و آمد میکنند، خرید میکنند و دائما اوقات فراغت خود را در تراکم پایین مسکن کاهش میدهند. اتومبیل را برای حمل و نقل کارآمد ضروری دانستهاند. این روند به ظهور یک فرهنگ تابع اتومبیل منجر گردید.
این سیستم جدید توسعه، با جدایی جدی و آشکار کاربریها، به عنوان (توسعه متداول حومه شهری) و به صورت روشی در توسعه شهری بعد از جنگ دوم جهانی شناخته شد. در ربع اول قرن بیستم ایالات متحده امریکا، در الگوی توسعه شهری فشرده و واحدهای همسایگی مختلط توسعه یافت؛ اما در نیمه دوم قرن بیستم، این الگو تغییر کرد.
در بخشی از کتاب در آمدی به شهر سازی نوین میخوانیم:
شهرها تا نیمه اول قرن بیستم عمدتا پیرامون واحدهای همسایگی و با کاربردهای مختلط و قابل پیاده توسعه یافتند. این وضع، برای بخش عمده تاریخ شهرنشینی، به اینگونه بوده است که یک شهر که کاملا پیادهرو بود. با گسترش رفت و آمد انبوه و دسترسیها، توسعه شهر به سوی خطوط رفت و آمد بیرونی رشد اجتماعات پیادهرو دار، مانند خیابانهای حاشیه شهر امکان پذیر شد؛ اما با ظهور اتومبیل ارزان و سیاستهای دولتی مساعد، توجه به انتقال از شهرها به سمت راههای بیشتر متمرکز بر نیازها به اتومبیل جلب شد.
به ویژه بعد از جنگ جهانی دوم، شهر به طور وسیعی بر کاربری با معیارهای منطقهبندی بر رویکرد تراکم کمتر برای خانههای تک واحدی، جدا از یکدیگر به عنوان گزینه ترجیهی برای رشد طبقه متوسط تأکید کرد. جدایی فیزیکی، جایی که مردم زندگی میکنند، رفت و آمد میکنند، خرید میکنند و دائما اوقات فراغت خود را در تراکم پایین مسکن کاهش میدهند. اتومبیل را برای حمل و نقل کارآمد ضروری دانستهاند. این روند به ظهور یک فرهنگ تابع اتومبیل منجر گردید.
این سیستم جدید توسعه، با جدایی جدی و آشکار کاربریها، به عنوان (توسعه متداول حومه شهری) و به صورت روشی در توسعه شهری بعد از جنگ دوم جهانی شناخته شد. در ربع اول قرن بیشتم ایالات متحده امریکا، در الگوی توسعه شهری فشرده و واحدهای همسایگی مختلط توسعه یافت؛ اما در نیمه دوم قرن بیستم، این الگو تغییر کرد.
بله

















