این کتاب رو از تمام کتابهایی که تا الان خوندم بیشتر دوست دارم. باز هم این کتاب رو میخونم چون دلم واسه لحظهها و تصاویریش تنگ میشه. هاینریش اشنیر هنرمنده، اون یک دلقکه، متفاوته، مذهبی نداره (با وجود اینکه جامعه بسیار مذهبی هست)، موهای تیره و چشمای آبی داره، فرزند یک خانواده ثروتمند و مذهبی هست (ولی چیزی از ثروت پدر و مادرش نداره)، باهوش و آگاهه، شجاعه و خیلی صریح و تند حرف و عقیدهاش رو بیان میکنه، مالیخولیا داره، و تمام مشکلش اینه که فقط میتونه عاشق یک دختر باشه و اون ماری هست ×: و اون ترکش میکنه به خاطر مذهبش . این کتاب کاملا از زبان این دلقکه و خواننده غرق افکار و انتقادهای این شخص از افراد دخیل در زندگیش چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده میشه.
خدا را شکر او یک یتیم بود، این تفاهم و تشابه فرهنگی (بی رحمی) به نظرم قابل تامل و بررسی است؛ زیرا ما در میان ضرب المثل ها که نمادی از نیازهای فرهنگی است توجه به یتیم و انسان را شاهد هستیم مثلا یتیم گیر آوردی کتاب خوبی ست ممنون از کتابراه و راوی توانای کتاب
کاملا ارزش پنج ستاره رو داره، قلم نویسنده حرف نداره و خیلی خوب تونسته اعتقادات یه دلقکو از زبون خودش بیان کنه، من خیلی راضیم و شاید وقتی شروعش کنید اوایلش براتون خسته کننده باشه اما نگران نباشید هرچقدر جلو میره داستان جذاب تر میشه..!
مفهوم درد و رنج به خوبی نشون داده شده بود، بعضی جاهای کتاب به شدت خسته کننده بود، طوری که چند بار تصمیم گرفتم دیگه ادامه ندم، و پس از اتمام کتاب حس عجیبی داشتم، غم و اندوه قهرمان داستان رو کامل حس میکردم...