کتاب قصه توله گرگی که دوست نداشت شکار کنه! نوشتهی محمد ایلخانی زاده، داستانیست زیبا و جذاب که با بیانی ساده و تصاویری رنگی برای کودکان گروه سنی (ب) و (ج ) ارائه شده است.
داستان روایتگر توله گرگ کوچکی است که تا به حال پایش را از لونهاش بیرون نگذاشته اما روزی پدر و مادر توله گرگ گم شده و به خانه باز نمیگردند. این کتاب مهربانی به اطرافیان و عواطف را به کودکان یاد آورد میشود.
در بخشی از کتاب قصه توله گرگی که دوست نداشت شکار کنه! میخوانیم:
لاکپشت پیر زود فهمید این توله گرگ چیزی از زندگی در جنگل نمیداند، مهربان و بیتجربه است، باید با واقعیّت آشنا شود. به گرگ کوچولو نزدیکتر شد و گفت: پسر جون پدر و مادر تو شکارچی هستند، حیوونا رو با چنگ و دندون تکّه تکّه میکنن. گوشت از بدن اونها بیرون میکشن و میخورن؛ برای تو هم میارن.
توله گرگ فریاد زد: نه اونا مهربون هستن، من رو دوست دارن، نوازش میکنن؛ اونها حیوونی رو تکّه تکّه نمیکنن! لاکپشت پیر به آرامی گفت: پسر جون! بیا بریم بالای اون تپه.
لاکپشت راه افتاد و توله گرگ هم به دنبالش رفت. از بالای تپه چند تا گرگ را داخل درّه دیدند که لاشهی یک گوسفند را با دندان پاره میکردند و میخوردند. توله گرگ ابتدا فکر کرد پدر و مادرش هستند، خواست فریاد بزند ولی دید آنها شبیه مادر و پدرش نیستند. خوب به کار آنها نگاه کرد، فهمید که لاکپشت درست گفته ولی باز از لاکپشت پیر پرسید: شاید پدر و مادر من این کار رو نمیکنن. از کجا معلوم؟ اونها مهربون هستن.
بله

















