کتاب کشاورز پیر و خرس قهوهای اثر محمدرضا سرشار، حاوی داستانی تخیلی، مصور و پندآموز برای کودکان گروه سنی (ب) است.
این کتاب حکایت کشاورز پیری است که برای کاشت ترب به مزرعهاش میرود اما با یک خرس روبهرو میشود.
در بخشی از کتاب کشاورز پیر و خرس قهوهای میخوانیم:
روزها گذشت، بوتههای ترب هر روز بزرگتر میشدند. کشاورز پیر هم مرتب به مزرعه رسیدگی میکرد، به آن آب میداد. علفهای هرزش را میکند. مواظب بود که خرگوشها تربها را نکنند و نبرند. در این مدت، هیچ خبری از خرس نشد.
آخرهای بهار، تربها کاملا رسیدند یک روز پیرمرد گاریاش را آماده کرد. زن و هفت دخترش را سوار کاری کرد. همگی به مزرعه رفتند تا تربها را از زمین در آوردند.
آنها تا عصر کار کردند. هرچه ترب بود از زمین در آوردند. ساقه و برگهای آنها را یک طرف روی هم ریختند. تربها را بار گاری کردند. همگی سوار گاری شدند. میخواستند راه بیفتند که خرس از راه رسید.
- به به، پیرمرد میبینم که تربها را چیدهای. انگار زن و دخترهایت را هم به کمک آوردهای.
کشاورز پیر خیلی عصبانی شد. اما باز هم ناراحتیاش را نشان نداد. فقط گفت: بله دیگر، آقا خرسه، تربها رسیده بودند. اگر دیر آنها را میکندیم پوک و خراب میشدند. نو هم که پیدایت نبود. مجبور شدم زن و بچه هایم را برای کمک بیاورم.
- باید ببخشی پیرمرد. من این مدت خیلی گرفتار بودم، نتوانستم بیایم. حالا بگو بدانم، سهم من کجاست؟
- آنجا آن گوشه مزرعه. همهاش مال تو است.
خرس با خوشحالی به سراغ ساقه و برگهای ترب رفت. مقداری از آنها را که خورد چشمش به تربهای روی گاری افتاد.
بله
























تصویرسازیهای خانم دلاوری هم در عین سادگی بسیار جالب است و با متن داستان هماهنگ شده و به آن جذابیت بیشتری بخشیده.