کتاب داستان راستان در 80 دقیقه: بازنویسی اثر ماندگار استاد شهید مطهری به قلم سید محمدجواد میری که شامل داستانهایی اخلاقی، اسلامی است به خلاصهای از مجموعه داستانهای کتاب داستان و راستان پرداخته و به زبان ساده و روان برای مخاطب عرضه شده است.
سید محمدجواد میری معتقد است این کتاب صرفا یک راهنمای اخلاقی نیست. بلکه این داستانها عملا مىتواند راهنماى اخلاقى و اجتماعى سودمندى باشند و معرفی کنندهی روح و حقیقت تعلیمات دین و ترازوی سنجش برای هر جامعهای است که سنگ اسلام را به سینه میزند.
در کتاب داستان راستان، شهید مرتضی مطهری با استفاده از قصههای بسیار ساده یک دور اصول دین را آموزش میدهند بدون اینکه خواننده را با کلمات و عبارات پیچیده سردرگم کنند و قصههای قرآنی را برای کودکان و حتی بزرگسالان با بیانی روان ارائه کرده که اغلب قهرمان داستانها پیشوایان بزرگ دین و یا شخصیتهاى بزرگوار علمى و فقهى هستند.
شهید مطهری در مورد کتاب «داستان راستان» اذعان داشتند اکثریت این قصهها جنبه مثبت دارد و تنها دو یا سه قصه است که جنبه منفی دارد که منظور از نوع ادبی است. لقمان آموخت که با نشان دادن یک نقطه ضعف اخلاقی، تنبه و تذکر حاصل میشود، همانند داستان «یک دشنام» و داستان «شمشیر زبان» که به دنبال داستان «دوستی که بریده شد» به تناسب آن داستان آمده است.
در بخشی از متن کتاب داستان راستان در 80 دقیقه میخوانیم:
خیلی رفیق بودیم. بیشتر از آنچه فکرش را بکنی. من که دیگر معروف شده بودم به «رفیق امام صادق{ع}!». من با رفیقم میرفتم. با رفیقم میآمدم... تا آن روز که مثل همیشه با رفیقم رفته بودیم بازار کفش دوزها. غلام سیاه سندیام را هم برده بودم. رسیده بودیم به وسطهای بازار که برگشتم تا به غلامم بگویم... که دیدم نیست. چند متر عقبتر مانده بود و داشت مغازهها را نگاه میکرد. گذشتیم. جلوتر باز برگشتم، باز هم نبود. برای بار سوم، باز رد شدیم و باز برگشتم و باز نبود. بار چهارم که پیدایش شد؛ سرش داد کشیدم:
- کجایی مادر فلان؟!
صدای برخورد کف دست رفیقم با پیشانیاش مرا به خود آورد.
- سبحان الله! به مادرش نسبت کار زشت میدهی؟ مرا بگو که خیال میکردم تقوا داری!
دستپاچه شدم؛ گفتم:
- اینها خانوادگی سندی بودهاند و نامسلمان. مادرش مسلمان که نبوده که تهمت زده باشم.
- مادرش کافر بوده که بوده. بالأخره طبق سنت خودشان ازدواج کردهاند.
آمدم با عذرخواهی سر و ته ماجرا را جمع کنم که جملهی تلخ رفیقم کار را تمام کرد:
- دیگر از من دور شو.
عذرخواهی سودی نداشت. بازار کفشدوزها آخرین جا بود. حالا شده بودم دوستدار ممنوعالرفاقت امام صادق (ع)...
بله
















