کتاب سرابهای سبز: خاطرات یک سرباز صفر شامل خاطرات محمدحسین صادقی، در روزهای آغازین جنگ تحمیلی در منطقۀ نفت شهر و گیلانغرب است.
در این کتاب نویسنده، خاطرات دو هفته آوارگی و تنهاییاش در مناطق جنگی، بیابانها و کوههای منطقۀ غرب در گرمای پنجاه درجه و تحت محاصرۀ دشمن را روایت میکند.
او که در جنگ یک سرباز صفر بوده و به گفتۀ خودش هیچ کار خاصی که جالب توجه و قابل ذکر باشد انجام نداده، حوادثی در روزهای آغازین جنگ تحمیلی برایش اتفاق افتاده که منحصر به فرد است. دورانی که خداوند سختترین ریاضت را برایش مقرر و مقدر کرد که روحش را از تنورهای سخت و داغ آن عبور دهد و آبدیده کند.
هدف نویسنده از نوشتن کتاب سرابهای سبز این نبوده که تاریخ و علل وقوع جنگ را تحلیل کند و یا بگوید سختی کشیده و برای وطن جنگیده، اگرچه این مفاهیم هم از این نوشتار برداشت میشود. ولی هدف اصلی او شرح لذتهایی است که از آن دوران سخت و طاقتفرسای آوارگی به یادگار ماند.
در بخشی از کتاب سرابهای سبز: خاطرات یک سرباز صفر میخوانیم:
در بین راه در شهرک مهدیه سرپل ذهاب در کنار یک رودخانه کوچک اطراق کردیم و شب در آن جا ماندیم. در همانجا کاغذهایی (نصفه A4) بین ما پخش کردند و خواستند تمام مشخصات و آدرس و گروه خونی و وصیتنامهی خود را بنویسیم و به آنها تحویل دهیم. این اولین باری بود که وصیتنامه مینوشتیم.
وصیتنامه نویسی حال و هوای عجیبی داشت، احساس میکردیم واقعاً به سمت مرگ و اسارت میرویم، روابط بین نیروها خیلی صمیمیتر و احساسیتر شده بود و همه از هم حلالبودی میطلبیدند و یکدیگر را با اشک و آه در آغوش میگرفتند. بعضیها هم شوخی را قاطی معنویت میکردند و سر به سر هم میگذاشتند و اموال نداشتهشان را بین هم تقسیم میکردند و من جزو این گروه بودم. خلاصه، نوشتیم و تحویل منشی آتشبار مهدی موسینژاد دادیم. در ضمن گفتند که گروه خونی خود را هرجا که میتوانیم بنویسیم و من روی اکثر لباسها و حتی روی بدنم عبارت +AB را نوشتم.
حرکت یک ستون نظامی در منطقهای که نزدیک به مرکز فعالیت گروهکهای ضدانقلاب بود، اقدامی بسیار خطرناک بود و هر لحظه احتمال میرفت که مورد حمله قرار گیرد. به هر حال، طرفهای ظهر روز بعد بدون هیچ مشکلی به نزدیکی نفتشهر رسیدیم و تقریباً از ده کیلومتر مانده به نفتشهر زیر آتش پراکنده توپخانه دشمن قرار گرفتیم که هر لحظه آتش دشمن سنگینتر و شدیدتر میشد و به محض ورود ما به نفتشهر، حجم عظیمی از آتش توپخانهها و خمپارههای دشمن روی آتشبار ما ریخته شد. این اولین باری بود که صدای واقعی گلولههای توپ و انفجار آنها را از نزدیک میدیدیم و میشنیدیم، با دستور فرمانده، سروان پورکند، تمام نیروها و ماشینها متفرق شدند و لابلای درهها و پشت تپهها پناه گرفتند.
بله




















بهرحال جنگ اگ نبودالان ایرانی نبودچون جنگ بسیاربمادرس داد.. درس مقاومت و شهادت..
تا کلمه شهادت هست دیگ اران وجود خواهد داشت.
ودرس اینک من از این کتاب گرفتم قناعت بود. فرمودند با آب و تکه نانی روزگار میگذرانند.
دنیاپرستی آهن پرستی پول پرستی شکم پرستی مال دوستی شده هدف ما.. لذات زندگی بحدی رسیده که منه ناچیزهمه چیزرابه دنیاپرستی مالدوستی ترجیح میدم. نه احترامی نه گذشتی نه هدیهای نه دینی نه رفتاری و... پس شهدا و مبارزان جنگ کی بودند که از مال و خواب و ماشینو ساختمون و لذتها گذشتن زن و بچه گذشتن... بخاطر کی بخاطر چی.. ینی اونها نمیتونستن فرار کنن یا نرن خط اول جبهه.
الان مملکت شده دزدی ریا دورویی و دروغ و ماشین انچنانی خونه انچنانی. همه این خونها حساب وکتاب داره دوره بزن درویی نیست که جواب نده..
طرف جونش رو داد برای ایران الان طرف داره ب هر نحوی کم کاری میکنه.. ی جوری دزدی میکنهی جوری سر منوشمارو کلاه میذاره انگار میخادهزارسال زندگی کنه.. بابا نهایتش ۷۰ ۸۰ سال.. اخرش ک چی...
تقاسش رو باید پس بدی...
امیدوارم همه ما باشهدا محشور بشیم
درس عبرت بگیریم از کتاب نکته برداری کنم یادم نره کار این شیر پاک خورده هارو..
من سال ۸۴گروهبان وظیفه از لشکر۲۳پرندک بودم
دورهای ک جنگ نبود درطول ۶ ماهی ک اونجابودم اونجا رو پوست وگوشت و استخوانم درک کردم.. خوشابسعادتشون.