بانو طاهره عزیز رمانتان بد نبود اما به نظر من عزان اینگار عقل نداشت چون کارهایی که انجام مبداد از یک ادم عاقل بعید بود اگر مسیح را دوست داشت چرا عاشقیش را بر هم زد وبا ارش عقد کرد واینکه انتقامی که میخواست بگیرد وانجام داد واینکه موقع خودکشی عاشق اون بود وبرای ازدواج به متیت اعلام کرد که تا اخر عمر دلم با مسیح است یعنی بداز چهار دست عاشقی دوباره به عشق اول که مرده برگردی
داستان درباره یک دختر جوان به نام غزل و فراز و نشیبهای زندگی او است. در شب عروسی توسط پسری که قبلا قول ازدواج داده بود، ربوده میشود. این کتاب حساسیتها و مسایل فرهنگی حاکم در جامعه ایران را بیان میکند.
کتاب خیلی خوب بود محتواش غیر قابل پیش بینی بود ولی شیرین بود اما غمی درونش بود ولی رو هم رفته ارزش خوندن رو داشت ویادمی داد عجول نباشیم وپیش داوری نکنیم وصبور باشیم اما ساکت وگوشه گیر نیاشیم