کتاب بخت دختر شیطان اثر زهرا بیگی (کیانوش) روایت عاشقانه از مردمانی با اعتقادات و اندیشههای کهن، خرافی و جنزده را بازگو میکند.
در بخشی از کتاب بخت دختر شیطان میخوانید:
«یه چارقد برداشت و گره زد و سه بار گفت: بستم بستم بخت دختر شیطونو، میگه اگه این کارو بکنی شیطون میترسه که دخترش بترشه و شوهر گیرش نیاد، اون وقت پاشو از روی پوله برمیداره.» یدالله با ناباوری خندهی تلخی کرد: «تو هم چه ننهی خوشمزهای داریها؟» در عین حال چشمش افتاد به یک چارقد سفید رنگ که روی نردههای چوبی ایوان شهاب همان طوری ولو شده بود و ذهنش فعال شد: «خب منم همین کارو میکنم دیگه، شد شد، نشد نشد.»
بله





















