کتاب پیتر، خرگوش بازیگوش اثر بئاتریکس پاتر، داستانی زیبا و آموزنده از حیوانات برای کودکان است.
«پیتر» با مادر و خواهرهایش، فلاپسی، ماپسی و دمپنبهای زندگی میکرد. یک روز مادر، بچهها را بیرون فرستاد تا با همدیگر بازی کنند و خودش به خرید برود. او به آنها گفته بود که به باغ آقای «توماس» نروند، اما پیتر به حرف مادرش گوش نداد و به آنجا رفت. بعد از آن مقدار زیادی خوراکی خورد، اما ناگهان آقای توماس او را دید و به دنبالش دوید. پیتر با کلی دویدن و تلاش توانست از دست او فرار کند. اما آقای توماس با لباسهایی که از پیتر به جا مانده بود، مترسک درست کرد و پیتر هم مریض و بدحال به خانه رسید...
در بخشی از کتاب پیتر، خرگوش بازیگوش (The Tale Of Peter Rabbit) میخوانیم:
پیتر شانس آورد که هیکل گنده ی آقای مک جورجِر از پنجره رد نمی شد و مجبور بود بی خیال پیتر شود و برگردد سر کار خودش.
خرگوشی نشست تا نفسی تازه کند، اما آن قدر بدوبدو کرده بود که دیگر نفسش بالا نمی آمد و فقط می لرزید؛ حالا باید چه کار می کرد، هیچ فکری به ذهنش نمی رسید، چطوری باید راه برگشت را پیدا می کرد!!!!
بله























