این رمان یکی از عجیبترین و شورانگیزترین آثار ادبیات انگلیس است. امیلی برانته به همراه دو خواهرش، که آنها نیز نویسندهاند، در ناحیهای غمزده و وحشی زیسته اند، زیرا مسئولیتهای کلیسایی پدر آنها را مجبور به اقامت در این ناحیه میکرد. یگانه برادرش به دوردست رفته و آن جا به یک زندگی بیهویت تن در داده بود. بنابراین، امیلی با زندگی آشنایی چندانی نداشت و تنها وجه دردآور و مصیبتبار آن را دریافت. حس عمیق پیوند با طبیعت، که در چشم او همان زمین بایر بود، به او اخلاقی قهرمانی آموخت و به وی امکان داد تا زندگی خود را بپذیرد و از آن لذت ببرد؛ بیآنکه شادیهای دیگری به جز آنچه از ذهن خویش بیرون میکشید او را دلگرم کند. پس، این رمان اثر زن جوانی است که صرفاً از وجود خویش الهام میگرفت. رمان بر زمینهای شاعرانه استوار است که در آن سادهدلیها و درونبینی روانشناختی فوقالعادهای به توالی دیده میشود. به این دلیل، بجاست آن را بیشتر شعر بدانیم تا رمان. به طور مثال، در تحلیل روح هیثکلیف، که مردی است انعطافناپذیر و به حکم تقدیر بدیمن، و برخی از خصوصیاتش، تا حد تباهی، غلوآمیز مینماید، تا اندازهای سادهدلی به کار رفته است. با این حال، این شخصیت دارای برجستگی پرقدرت و حقیقت شاعرانه است، زیرا نویسنده او را میشناسد و چنان صمیمانه با او زندگی میکند که تنها میتوان با موجودات رؤیای خویش اینچنین بود. از این آمیزه سادهدلی و درونبینی نافذ، جنبه دوگانه داستان ناشی میشود که هم آفرینش مطلق خیالپردازی افسونکنندهای است و هم تصویر حقیقت تعجبآوری. قدرت و تازگی بلندیهای بادگیر سبب شد که بعداً این رمان سرمشق بعضی از کاملترین تجلٌیات رمان انگلیسی دوران پس از ملکه ویکتوریا قرار گیرد.
من واقعا با خوندن کتاب گیج شدم و نمیدونم چ نتیجه گیری ازش بکنم برای همین تو اینترنت زدم تا نظرات بقیه خوانندهها رو بخونم، خیلیا گفتن عالیه و شور انگیزه، به نظر منم داستان گیرایی داره و دوست نداری کتابو زمین بزاری تا تمومش کنی ولی موضوع داستان کاملا غم انگیز و سیاه و تاریکه ک نشون دهنده سبک زندگی خود نویسندست در کل کتابی نیست ک دوباره دوست داشته باشم بخونم چون اصلا نمیتونم قضاوتش کنم شخصیتها کاملا خاکستری هستن و هیچ کدوم خوب خالص یا بد خالص نیستن البته مقصر این بد بودنشون هم تنها خودشون نیستن و قاکتورهای زیادی دخالت داره تو نابودی زندگی هر کدومشون ولی پایان خوشی داره ک تنها نکتهای بود ک دوست داشتم اتفاق بیوفته
به نظرم این رمان با قلم بسیار قویای نوشته شده که خواننده را غرق در دنیای داستان میکنه و جوری فضا ترسیم شده که کاملا میتونی با شخصیتهای داستان ارتباط برقرار بکنی، باید بابت ترجمه روان کتاب هم تشکر ویژه بشه. این رمان به خوبی قدرت عشق را در اوج نفرت و سیاهی نشون میده و اینکه عشق هرکز در وجود عاشق واقعی نمیمیره.
در روانکاوی نظریهای وجود داره که اذعان میکنه ما وارث احساسات نسلهای گذشته هستیم بنظرم این کتاب به خوبی این معنا رو برامون ترسیم میکنه. من خودم کتاب رو دو روزه تموم کردم انقد که برام جذاب بود.
رمان جالبی بود، بیشتر از اینکه عاشقانه باشه انگار عشق رو نقد میکنه، خیلی جاهای کتاب میگی چرا این شخصیت عاشق این شخصیت شد که اصلا شایسته این دوست داشتن نبود و جالب اینه که شاید خیلی از ماها تو دنیای واقعی و تو اون شرایط همون تصمیمات رو بگیریم و همون احساسات رو داشته باشیم
عالی ولی من هنوز وسط های کتاب هستم و تقریبا ۴ ساعته که ۱۷۵ صفحه ش رو خوندم، به نظرم این رومان حرف نداره ویرایش: امروز این کتاب رو تموم کردم، با ۴ روز خوندمش، به نظرم پایانش جالب بود، من یک جور دیگه ای پایانش رو میدیدم ولی جور دیگه ای که انتظار نداشتم تموم شد، غمگینه، بعد از کتاب دلم گرفت
باید اعتراف کنم گاهی احساسات شخصیتهای داستان رو درک نمیکردم در هالهای از ابهام تصویری از خشم و ناامیدی یا نفرت و عشق باهم بود و بنظرم شرایط زندگی نویسنده تو فضاسازی این داستان تاثیر زیادی داشته. اما اینکه چارچوب رمان یه چارچوب بی نقصه و یک رشته اتفاقات بی عیب هست ک هرکدوم سرجای خودشون قرار دارند.
سلام. یه کتاب طولانی و خسته کننده که به هیچ وجه اونقدر که ازش تعریف میشه تعریفی و جذاب نیست.
به نظرم اسمشو باید میذاشتن نفرت و بدی و تباهی هرگز نمیمیرد چون هیچ اثری از عشق توش نبود. از اول کتاب دائم به خودم میگفتم ممکنه بالاخره جذاب بشه و این اتفاق تا نقطه پایان کتاب هم رخ نداد.
به نظرم روایت داستانی زیبا و جذابی داشت. من این کتاب رو دوبار خوندم و بسیار لذت بردم. به خصوص این که بدونید امیلی برونته زمانی که این کتاب رو نوشته با هیچ مردی ارتباط نداشته و شخصیت مرد ها. رو همه از ذهنش آورده و خلق کرده که بسیار زیبا بوده
اونقدی که دوستان تعریفشو میدادن به نظر نمیومد. یه وقتایی خسته کننده بود، یه وقتایی مبهم و اینکه تفسیرهای طولانی درمورد جزئیات مثل آب و هوا، زمین، خونه، باغ رو نپسندیدم، که اگه این تفسیرهای الکی حذف میشدن یک سوم از حجم کتاب کمتر میشد
داستانی است از بداخلاقیها، بدرفتاریها، هوسهای غیر صحیح و مرگ و میرها. مشخص است که نویسنده در امر نویسندگی توانا بوده. این کتاب از داستانهای معروف کلاسیک است که به هر حال یک خواننده حرفهای باید آن را بخواند.
چه قدر توصیف هایش زیبا بود این قلم و این توصیف نشان از پختگی میداد. ( (اگر چشمها متکلم بودند، ابلهترین آدمها هم میفهمیدند که من با تمام وجود عاشق شده بودم. ) )
رمان خیلی جالبی بود نمیشد پایانشو پیش بینی کرد، هرچی به پایان نزدیکتر میشد جذابیتش بیشتر میشد. ولی اواسط داستان در دو یا سه صفحه انگار چند تاکلمه جاافتاده بود. در کل داستان خوندنی و جذابی بود.
بی شک کتابی عالی است؛ دارای داستانی جذاب و زیبا که خواننده را پای صفحانش میخکوب میکند.
وقتی کتاب را خواندم متوجه شدم چرا این کتاب جزو برترین رمانهای تاریخ است.
خب کتاب داستان بسیار جذاب و گیرایی دارد شخصیت پردازی ب خوبی انجام شده است و حس انتقام جویی در کنار احساس عاشقانه شخصیت اصلی داستان به زیبایی به تصویر کشیده شده است
من این کتابو دوست داشتم. مخصوصا که بعد از کتاب جنایت و مکافات و کتاب قمارباز داستایفسکی خوندمش. به نظرم کتابهایی مثل این باید معروفتر از کتابهای داستایفسکی میشدن...
داستان خیلی جالب و قشنگی داشت. با تمام غم انگیز بودنش اما یه جاهایی از داستان احساس خوبی پیدا میکردم. البته یه کم طول میکشه تا با داستان ارتباط برقرار کنیم😍