چه کتابهایی که تا نصفه خواندم و چه کسانی را که تا نیمه دوست داشتم و چه شهرهایی را که تا نیمه تماشا کردم و چه زنها که تا نیمه در کنار گرفتم. من بیصبرانه یا از روی سرگرمی حرکاتی از خود نشان میدادم. انسانها به دنبال آن میآمدند و میخواستند گلاویز شوند، لیکن چیزی در میان نبود و عامل بدبختی هم همین بود. بدبختی برای آنان. زیرا برای من تنها فراموشی بود. من هرگز جز به فکر خود نبودهام.
کتاب در اصل ما را به سوی قصدی اصلی که در پس کار هامون داریم میبره. مثلا توضیح میده که ما گاهی که مثلا به معشوقه مون میگیم چون خوشبختی تو خوشبختی منه پس اگه با کس دیگهای هم باشی و خوشبخت باشی من راضی ام. درصورتی که دراصل قصد ما این نبوده در اصل میخوایم به حس این که به به!من چقدر موجود خوب و بینظیریم برسیم.
این از کتابهای خوب است. ولی نه اینکه این کتاب را ناگهان برداریم و بخوانیم.. بلکه باید پیرامون ش کتابهای دیگر همین نویسنده و نویسندگان و معاصران ش را خواند، تا چیزی بدست آید. کتاب سختی است و برای اهل ادبیاتها، کمتر جاذبههای ادبی دارد، بدرد اهل تحقیق میخورد.
"شیرجههای نرفته گاهی اوقات کوفتگیهای عجیبی بجا میگذارند"چه شیرجههایی که هممون باید میرفتیم و نرفتیم... الان فقط جای کوفتگی و میشه دید و افسوس و افسوس و افسوسی که تا آخر عمرمون باید به دوش بکشیم...