کتاب آخرین آرزو اثر منصور محبی و رومینا ملکشاهی، مجموعهٔ سیزده داستان کوتاه و پندآموز است که از تلفیق ذهن سامانیافته و هدفمند جوان با ذهن پویا و خلاق نوجوان حاصل شده است.
در کتاب آخرین آرزو سرآغاز هر داستان به آیهای از کتاب آسمانی قرآن مزین شده است که با محتوای داستان همخوانی دارد و به غنای آن میافزاید.
در بخشی از کتاب آخرین آرزو میخوانیم:
روزی روزگاری در یک دهکدهٔ خوب و زیبا مردی فقیر بود که فقط یک فرزند داشت و از راه کشاورزی خرج خانواده را تأمین میکرد. ادارهٔ آن روستا بر عهدهٔ خان بود و او اجازه نمیداد کسی غیر از فرزندان خودش درس بخواند. به همین دلیل همه مردم دهکده بیسواد بودند. وظایف دختران کارهایی از قبیل خانهداری، پختن غذا، قالیبافی، گلیمبافی، گلدوزی، خیاطی و ... بود و مردان نیز کارهایی چون چوپانی، مزرعهداری و تأمین هزینهٔ خانواده را انجام میدادند. نام دختر مرد فقیر رقیه بود. او دختری باهوش و تیزبین بود و به هر دری میزد تا خواندن و نوشتن یاد بگیرد. چندین سال گذشت. رقیه که حالا بزرگ شده بود، روزی درحالیکه ظرف غذا را برای پدرش به چراگاه میبرد با خان روبرو شد. خان که در آن لحظه برای گردش آمده بود او را دید و به دستیارش گفت: فردا به خانهٔ این دختر برو و او را برای خدمتکاری و نوکری من بیاور.
بله


















