کتاب رمان دلم نمیآید که در اندیشهی جنازهها رهایت کنم، به تالیف محمد کریم مبشری نیا، مجموعهای از 31 شعر کوتاه عاشقانه است.
در یکی از اشعار کتاب رمان دلم نمیآید که در اندیشهی جنازهها رهایت کنم میخوانید:
من حرفی بیش از کالبد این کلمات مستعمل
در سینهام به انفجار رسیده است
چقدر ما در اقلیم حقیر کلمات تهی
هنوز از زیادتی خویش میلافیم
سر بندیهای سیاه که سیاهی را سیاهتر میکنند
چه خوابهای مضرسی این شیشهی شکسته میبیند
هنوز بوی پنجره از رنگ سربی خیابان گوگردی است
اسم شیشه را به یاد هیچ پردهای نیاویز
پردهها همیشه مستوره نیستند
باور کن هیچ فریادی رساتر از سکوت دندانهای تو نیست
صدایت را با چه خطی نوشتهاند که در گنگی آن درماندهام
چقدر به قلب بادی که به ریشهی پوسیدهات
خاصیت روییدن را آموخت نزدیک شدهام
همه به فردای خود بدهکارند
ولی کسی به ضمانت امروز بر نمیخیزد
ما را به حواشی مندرس جمع کثیری وصله کردهاند
که بوی تند پوسیدگی از پود تجزیه شدهشان
تلخی آسمان را نعره میکشد
آیا هنوز کسی مانده که در این مدار خوف...
بله

















