نقد، بررسی و نظرات کتاب زوربای یونانی - نیکوس کازانتزاکیس
4.5
52 رای
## تحلیل کوتاه کتاب *زوربای یونانی**زوربای یونانی* اثر **نیکوس کازانتزاکیس** رمانی فلسفی و انسانی است که تقابل میان **اندیشه و زندگی** را به تصویر می کشد. داستان درباره ی راویِ روشنفکر و کتاب خوانی است که در سفر به کرت با مردی پرشور، بی پروا و سرشار از غریزه ی زندگی به نام **آلکسیس زوربا** همراه می شود. راوی نماد انسانِ عقل گراست؛ کسی که می خواهد جهان را از راه کتاب، تفکر و نظم بفهمد. در مقابل، زوربا نماینده ی زندگیِ زیسته است: انسانی که با رقص، عشق، کار، درد، شکست و لذت، حقیقت را تجربه می کند. همین تضاد، هسته ی اصلی رمان را می سازد. یکی از مهم ترین پیام های کتاب این است که **زندگی را نمی توان فقط فهمید؛ باید آن را زندگی کرد**. زوربا با وجود خامی ها و تناقض های اخلاقی اش، شخصیتی زنده و اثرگذار است، چون از ترس شکست یا قضاوت فلج نمی شود. او جهان را با تمام رنج ها و شادی هایش می پذیرد. از نظر مضمونی، رمان به پرسش هایی مانند آزادی، مرگ، ایمان، تنهایی، عشق و معنای زندگی می پردازد. کازانتزاکیس در این اثر نشان می دهد که انسان کامل شاید نه در عقل محض است و نه در غریزه ی محض، بلکه در تلاشی برای آشتی دادن این دو. در مجموع، *زوربای یونانی* دعوتی است به رهایی از زندگیِ صرفاً نظری و ترس زده؛ کتابی درباره ی **شجاعت زیستن، پذیرش رنج، و شور حضور در لحظه**.
من با این کتاب زندگی کردم. اول کتاب صوتیشو گوش دادم بعد فیلمشو دیدم. بعد ازش پادکست ساختم و بعد هم تو وبسایت دوستم معرفی کردم.
از داستان بخوام بگم حقیقتا نمیشه.
ولی کسی باید اینو بخونه که قبلا از ژانرهای مختلف خونده باشه و طعمهای مختلف رو چشیده باشه و صدالبته دیدگاه تعصبی و فمینیسم هم اگه داره، رو حساب اینکه این کتاب مال فرهنگ یونان قدیمه حداقل در طی این داستان بذاره کنار.
از داستان بخوام بگم حقیقتا نمیشه.
ولی کسی باید اینو بخونه که قبلا از ژانرهای مختلف خونده باشه و طعمهای مختلف رو چشیده باشه و صدالبته دیدگاه تعصبی و فمینیسم هم اگه داره، رو حساب اینکه این کتاب مال فرهنگ یونان قدیمه حداقل در طی این داستان بذاره کنار.
کتاب و بای یونانی کتاب آموزنده هست برای کسانی که احساس پوچی و بی هدفی میکنن راوی فردی تحصیل کرده و نویسنده هستش و از زوربا فردی که پرتلاش از لحطه لحظه زندگی خودش لذت میبره و برده کسی نیستش از قهوه خوردن، سیگار کشیدن و حتی ازی پیرزن لذت میبره و این نشون میده که ما میتونیم از چیزهای کوچیکی که پیرامون اطراف خودمون هست لذت ببریم

۲. شخصیت زوربا با اینکه برخلاف دستان ترک خورده و پینه بستهاش و ظاهر تا حدی غلط اندازش اورا در حال سنتور زدن میدیدم، دوست داشتنی و بیانگر جنبهای ظریف از وجود زوربا بود اما این بخشهای دوست داشتنی وجودش با رفتارهایی همراه بود که در عین حال که دوستش داشتی میتوانستی به دلیل افتادناش دنبال زنهای بیوه و خوشگذرونی با آنها، از او متنفر هم باشی.
این نکته نیز قابل توجه هست که این قدرت نویسنده است که شخصیتی خلق بکند که هم دوستش داشته باشی و هم از او متنفر باشی. مثل شخصیت الکسی الکساندرویچ در کتاب آناکارنینا که تولستوی آنرا خلق کرد.
اینکه بارها، راوی داستان، اتفاقاتی مثل غروب خورشید را به سینههای دختری تازه به بلوغ رسیده مقایسه میکرد و یا اینکه زوربا حین حرف زدن با خانمها به جای توجه به درون آن زن و باطن اش، بدنبال توجه به سینههای آن زن بود، موضوعی دیگر بود که بی پرده بودنش، هم جذاب بود و هم آزاردهنده.
ترجمه کتاب خوب بود اما من ترجمه آقای قاضی را ترجیح میدم، چون روان تر و طبعا ترجمه قوی تری دارد.
بطور کلی دوستش نداشتم و از نظر من اصلا محشر نبود.