کتاب "مردی با جرعه ای آب در مشت" نوشته ی "محمدکاظم مزینانی" براساس زندگی شهید محسن علیان نجف آبادی نوشته شده است.
در بخش هایی از متن این کتاب می خوانید:
یکی از آخرین کِشوها باز شد و احساس عجیبی به من دستداد. توی این کِشو، شهیدی خوابیده بود که سر نداشت اما من بهشکل غریبی، احساس میکردم که میشناسمش. خوب نگاهشکردم، لباسهایش خونین و خاکی و پاره پاره بود و نمیشدچیزی از آن فهمید اما حس میکردم که لباسهای محسن است. همان لباسهای همیشه تمیز و مرتب. اما مگر میشود تنها ازروی لباس کسی را شناسایی کرد؟ خیلیها ممکن است که آنشکلی لباس بپوشند.
حواسم را جمع کردم و خیره شدم به او. حالا میفهمیدم کهچه مسؤولیت سنگینی بر دوش من افتاده. کوچکترین اشتباهمن فاجعهای بزرگ به دنبال داشت. اگر میگفتم که این پیکرمحسن است، آن وقت او را میبردند، دفن میکردند و چند روزبعد، محسن سُر و مُر و گنده پیدایش میشد. یا نامهاش از عراق ـاز اردوگاه اسراـ میآمد. من چه جوری میتوانستم به چشمانخانوادهاش نگاه کنم؟ خدایا، این چه مسؤولیت بزرگی است کهبر دوش من گذاشتهای؟
بله




















