روزی روزگاری دگمه ای در یک خرازی بود که همیشه نهایت تلاش خود را می کرد تا توجه همه را به خودش جلب کند و موردپسند همه ی مشتریان قرار گیرد. یک دگمه ی براق، به رنگ آبی آسمانی با سوراخ های مخفی، که درست در وسط آن یک ستاره ی درخشان قرار داشت. این ستاره یک شاهکار نقاشی (کارِ دست) بود.
یک روز یکی از مشتریان در حالیکه یک ژاکت بافت سفیدرنگ در دست داشت وارد مغازه شد و گفت: «برای جادگمه ی اول یه دگمه می خوام. دنبال یه چیز خاص می گردم».
فروشنده دگمه ی آبی آسمانی (بِرایتی) را به همراه چند دگمه ی دیگر روی پیشخوان جلوی مشتری گذاشت. برایتی می خواست بیشتر به چشم بیاید، دگمه های دیگر را هُل داد و گفت: «منو بردار، من از همه براق ترم!»
مشتری واقعاً از درخشش این دگمه ی براق شگفت زده شده بود، اما گفت: «خیلی خوشگله، ولی خیلی هم گرونه». فروشنده پیشنهاد داد: «چرا این دگمه رو برای جا دگمه ی اول نمی خری و برای بقیه، دگمه های ارزون تر و ساده تر برنمی داری؟»...
بله



















