مدرسه خان تکیه است، بازارچه، عزاخانه.گنبد تکیه خان از سر بازارچه، مثل عمامه ای سیاه، برسرمدرسه نشسته است. سیاه و بلند وبزرگ. بازارچه آشنا غریب شده.از همیشه شلوغ تر است.پر از رفت و آمد و نقل های جورواجور.حکایت شمایل خوانی سال قبل سرزبان هاست. قصه تفنگ و شوشکه قزاق ها زودتر از خودشان آمده است...
بسمالله... تسلیم میشوم. هرچه تقدیر میخواهد پیش بیاید. پرده کنار میرود. چارچوب در کوتاه است. سقف بلند. سر خم شده را بالا آوردهام. الحمدلله... نور به داخل پستو میدود. زرد و لرزان و رمنده. به گنبدک بلندش. به خلوت سکوتش. الرحمن الرحیم... به نقشهای درهم و ردیفهای آجریاش. به انبوه زره و خود و شمشیر و سپری که پای دیوار انتظار روز موعود را میکشند. ایاک نعبد... پشتهای از آهن که بوی سرد زنگار میدهد. بوی گرم صمغ. گویا سالهاست که بر تن مجاهدی ننشستهاند. گرد جنگی به خود ندیدهاند. اینسو بویی عتیق در سرم میپیچد. بویی مجهول. زنده. و لاالضالین...
ـ مشرف شوید. خوف نکنید!
سایههای بلند و کشدار بالای سرمان طواف میکنند. چشم، آنها را دنبال میکند. نور هم. پردهی روی دیوار رنگ میگیرد. بزرگ است. زنده و رنگارنگ و شلوغ است. سرتاسر دیوار را پوشانده. پاهایم سستی میکند. زانوهایم تاب این سنگینی را ندارد. بوی صمغ میدهد. اینطرف، خیمههای سبز و سپید است. کشتههایی که در پیشانیشان نور است جلوی خیمهها در یک صف بر زمین خوابیدهاند. زانو میزنم. محمدعلی، صورت به صورت پرده، بر بالین کشتهها زانو زده است. صورتشان را نوازش میکند. سرش را پیش میآورد. تکتکشان را صدا میکند. با نام و کنیه و سلام. انگار میخواهد از خواب بیدارشان کند. میخواهد بگوید بلند شوید، مگر نمیبینید امام را که یکه و تنها در میان نقش ایستاده است. زنها شیون و شین میکنند. بچهها به چادر مادرها پناه بردهاند. امام میان پرده ایستاده؛ آرام و باوقار. نمیتوان به هیبتش خیره شد. سرش میان دایرهی نور است....
بله



















