همۀ ما یک خواب مشترک دیدیم...
خواب بود؟!! چون به قدری دور نمای حوادثی که در خلال آن سالهای طلایی رنگ اتفاق افتاد، از نظرزندانیان دنیا بعید به نظر میرسد که با وجود حقیقی بودن، حالا دیگر رنگی از خواب و رؤیا گرفته است.
چون سر، باز بودن، کمترین کار کسانی بود که آفریدگار لحظه لحظههای آن رؤیای محال و هر یک به تنهایی، ربّ النوع عشق بودند. همانند یک کوه که عظمت آن را وقتی در مییابی که از آن فاصله بگیری، ولی انگار این فاصلهها، باعث فراموشی شدند.
امامن برای اینکه فراموش نکنم، تصمیم گرفتم تا برخلاف جریان متلاطم زمان حرکت کنم و دستهای نگاه شما رابگیرم وبا خودببرم به نقطهای که آرامش کنونیمان از آن نشأت گرفته است. ابتدا عزم سفر کردم در طول زمان و آنگاه آزاد شدم از تمام قیدهای زمانی که مرا به قید مکان متصل میکردند و به راحتی از حصار قطور
زمان گذشتم، چرا که به قول حضرت مولانا:
«فِکرت از ما ضی و مستقبل بود چون از این دو رست، مشکل حل شود»
بله
















